تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری - عزیز تر از برادر
بنام خدا

آفتاب نور سرخش را ازهور و نیزار برمی چید .صدایی جز خش خش نیزار نمی آمد .اسماعیل به هور چشم دوخته بود ؛ انگار به یك تابلوی نقاشی نگاه می كرد .

اما  این  تابلو یك چیزی كم داشت، یك بلم !

اسماعیل، منتظر آن بلم و سوارانش بود .احمد آمد ،كنارش نشست و گفت :«تو چیزی می بینی ؟»

اسماعیل ،نو میدانه سر تكان داد. احمد گفت :«نگاه کن ،آقامهدی هم دارد نگران می شود.می بایست تا حالامی آمدند.»

اسماعیل آهسته وجویده جویده گفت:«نكند گیر عراقیها افتاده باشند ؟»

ـ زبانت را  گاز بگیر.این چه حرفی است ؟

مهدی به آن دو نزدیك شد وگفت :«بچه ها، بروید استراحت كنید .خسته شدید .»

اسماعیل گفت :«نه، آقا مهدی... ما خسته نیستیم .»

چند دقیقه بعد، اسماعیل چشم تنگ كرد.كم كم پرده سیاهی برهوركشیده می شد .نرمه بادی وزیدن گرفت و نیزار را خم و راست  كرد.

آب  موج  برمی داشت وآهسته به ساحل می خورد .اسماعیل، شادمانه بلندشد و گفت :«دارم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینمشان .دارند می آیند .احمد  ببین .»

با انگشت به سیاهی كه از دور به سویشان می آمد، اشاره كرد .مهدی، كلت  منورش رامسلح كرد و به سوی آسمان شلیك كرد. منور نارنجی رنگی بالای سرشان روشن شد .سرعت بلم زیاد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترشد  .احمد خندید  و گفت :«خدا را شكر، خودشان هستند .»

اسماعیل با لا و پایین پرید .دست تكان داد و با آخرین توان فریاد زد :«حمید ،حمید... آهای اصلان... ما اینجاییم .»

سقلمه ای به پهلویش خورد. به احمد نگاه كرد.احمد لب گزید. خنده برلبان اسماعیل ماسید وگفت :«چی شده ؟»

احمد به مهدی كه با لبخند محزونی به قایق خیره شده بود، اشاره كرد .انگار كه آب سردی روی اسماعیل پاشیدند .دست و پایش خشكید .آرام برگشت و به سوی نیزار رفت .باد قوّت گرفت. نیزار خم و راست می شد .اسماعیل، نیزار راشكافت .جلو رفت... وجلوتر. به جای خلوتی رسید .اسماعیل نشست و به ساقه های طلایی نیزار خیره ماند.

نزدیك به یك سال ازشهادت حمید باكری می گذشت. همه می‌دانستند كه آقا مهدی علاقه فراوانی به برادر كوچكش دارد. بعد از شهادت حمید، بسیجی ها می دیدند و می‌شنیدند كه وقتی اسم حمید می‌آید ، لبخند محزونی بر چهره مهدی می‌نشیند و چشمان قهوه‌ای‌اش برق خاصی‌می‌زند.

نیروهای واحد اطلاعات عملیات كه رابطه  نزدیكی با مهدی داشتند، دیگر درحضور او نام حمید را بر زبان نمی‌آوردند. حتی قرار شد كسانی را كه اسمشان حمید است، به نام خانوادگی یا برادرواخوی خطاب كنند؛ اما حالا اسماعیل ناخواسته عهد شان را شكسته بود.

باد بیشتر شد. در ذهن و خیال اسماعیل، صدای سوت خمپاره و گلوله ها زنده شد و خاطرات روزهای عملیات خیبر به یادش آمد.

 

حمید، اولین كسی بود كه در آن شب پر انفجار و خون قدم بر جزیره مجنون گذاشت. پشت سرش، اسماعیل و بسیجیان لشكر عاشورا به سنگرهای دشمن هجوم بردند. حمید، معاون لشكر بود و جلودار دیگران. با آمدن نیروهای تازه نفس، جنگ در میان جزیره شمالی و جنوبی شدیدتر شد. سرانجام جزیره مجنون آزاد گشت. یكی از اسرا، سرتیپ درشت اندامی بود كه هنوز مبهوت و متحیر می‌نمود. سرتیپ وقتی فهمید حمید باكری، آن جوان تركه‌ای و ساده‌پوش، فرمانده قوای اسلام است، جا خورد. باورش نمی شد اسیر این جوانان شده باشد. رو به یكی از بسیجیان عرب زبان گفت: «شما چطوری خودتان را به اینجا رساندید؟»

حمید،جدی و محكم گفت: «ما اردن را دور زدیم و از طرف بصره به اینجا رسیدیم!»

ـ پس آن نیروهایی كه از روبه‌رو می‌آیند، چی؟

حمید خندید و گفت: «آنها از زمین روییده‌‌اند!»

بسیجی‌ها خندیدند. سرتیپ بعثی هنوز گیج و منگ بود و با حیرت به آنها نگاه می‌كرد.

اما با طلوع آفتاب، دشمن پاتكهایش را برای بازپس گرفتن جزیره آغاز كرد. عقبه لشكر عاشورا زیر آتش شدید دشمن بود. نیروهای مدافع در زیر آتش شدید دشمن با چنگ و دندان مقاومت می‌كردند. در آن بحبوحه، حمید، آرپی‌جی به دوش به استقبال تانكهای دشمن رفت. شجاعت حمید، روحیه نیروهایش را صد چندان كرد. با منهدم شدن چند تانك،‌اولین پاتك شكست خورد؛ اما دشمن با تقویت نیروهایش بار دیگر حمله كرد. حمید به همه جا سركشی می‌كرد و نیروهایش را تا رسیدن قوای كمكی، به مقاومت و ایستادگی فرامی خواند.

در آن لحظه، اسماعیل در نزدیكی حمید بود. متوجه شد كه حمید در حال شلیك تیربار، زیر لب نماز می‌خواند. ناگهان فریاد یكی از بچه‌ها بلند شد.

ـ دارند محاصره‌مان می كنند. از این طرف می‌آیند!

حمید، جلوتر از دیگران، به سوی پلی كه دشمن قصد گذر از آن را داشت، هجوم برد.

ساعتی بعد، اسماعیل وقتی به خود آمد كه حمید نبود. وحشت‌زده به جست و جویش رفت. سراغش را از این و آن گرفت؛ اما كسی او را ندیده بود.

سرانجام نوجوانی زخمی، نقطه‌ای را نشان اسماعیل داد. اسماعیل در زیر آتش گلوله‌ها و خمپاره‌ها به سوی آن نقطه دوید.

حمید را پیدا كرد. حمید، آرام خفته و خون سرخش، خاك را سیراب كرده بود.

 

اسماعیل بعدها شنید كه وقتی خبر شهادت حمید را به مهدی دادند، او لحظه‌ای سكوت كرد و بعد زیر لب «انالله و انا الیه راجعون» گفت. معاون حمید، پشت بیسیم به مهدی گفته بود كه می خواهند بروند حمید را بیاورند. مهدی گفته بود: «حمید و دیگر شهدا؟»

ـ امكانش نیست دیگران را بیاوریم. حمید را می‌آوریم.

ـ یا همه شهدا را بیاورید یا هیچ كدام. حمید با دیگر شهدا باشد، بهتر است.

حمید در جزیره ماند؛ نگینی در میان حلقه شهیدان عاشورا.

 

دستی بر شانه اسماعیل سنگینی كرد. سر از زانو برداشت. مهدی كنارش نشست و گفت: «گریه نكن اسماعیل. مگر چه شده؟»

گریه اسماعیل بیشتر شد. مهدی گفت: «الله بنده سی، من می‌دانم كه شما مراعات حال مرا می‌كنید؛ ولی هر كدام از شما برای من مثل حمید هستید و بوی او را می‌دهید. حمید، سرباز اسلام بود. دعا كن من هم مثل او سرباز خوبی برای اسلام و ایران باشم.»

اسماعیل، سر بر شانه مهدی گذاشت و بو كشید؛ انگار كه مهدی بوی گل یاس می‌داد.

ناشر : نشر شاهد – بنیاد شهید انقلاب اسلامی

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در سه شنبه نهم اسفند 1384 |