صولت به بدنش كش و قوس داد و سپس كنار قدیر بر لب هور روی زمین پهن شد .قدیر، پاهای لختش را از آب بیرون كشید و گفت :« چه شده... زهوارت در رفته ؟»
نرمه بادی وزید ونیزار چون حریری طلایی به بازی درآمد و خش خش خوش آهنگش در فضا موج انداخت .
صولت، دلش از خنكای بادی كه عرق تنش را خشك می كرد، غنج می رفت .خوش خوشان گفت :«پس چی ؟الكی كه نیست. آخر سر تمام شد .»
قدیر گفت :«حق داری .همین كه آقا مهدی پس از سه بار ساختن و خراب كردن اورژانس، این بار از كارمان راضی شد، خودش كلی می ارزد. »
صولت نشست و چرخید به طرف اورژانس كه گونیهای پرازشن و ماسه، دیواره اش بود و پلیتهای سیمانی، سقفش .
دم در ورودی، تابلوی كوچكی جا خوش كرده بود .« اورژانس عاشورا .موقعیت شهید یاغچیان.»
قدیر گفت :« اگر جدیت و پشتكارآقا مهدی نبود، شاید به این خوبی ساخته نمی شد . »
صولت خندید و گفت :«شوخی نیست. سه بار ساختیم وآقا مهدی نپسندید .یادت هست همه اش میگفت : نه ، وسایل زیاد است و اورژانس زیرآب می رود ؛ سبكش كنید...شناورها طاقت نمی آورند؟باور كن قدیر این آخری داشتم از كت و كول می افتا دم .»
ـ اما آقا مهدی خیلی خجالتمان داد و وقتی گفت كه شما زیر این آفتاب داغ زحمت می كشید ومن با چند كلمه زحمتتان را هدر می دهم .به من فحش بدهید . اخم كنید و رو بر گردانید؛ اما باید كارخوب ودرست انجام بشود .تحمل شما هم حدی دارد ؛ اما ارزش این همه سختی و زحمت را دارد .
روی سنگر اجتماعی وکنار اورژانس،یک نفراذان می گفت.
صولت جورابش را كند وآستین بالا زد .
مهدی برای سركشی به اورژانس آمد .صولت و قدیر و دیگرنیروهای واحد بهداری به استقبالش رفتند .مهدی درحال خوش وبش كردن با آنها بود كه چشمش به كناریكی ازسنگرها افتاد .صورتش درهم رفت .قدیر، رد نگاه مهدی را گرفت .توده ای زباله تلمبارشده بود ومگسها ی زیادی روی آن وول می خوردند .مهدی سرتكان داد و گفت :« برادرها، بروند سر پست و كارشان .»
بسیجی ها متفرق شدند .
مهدی به چند سنگرسرزد .حواس قدیر به مهدی بود .وقتی صورت مهدی سرخ شد وبه پیشانی اش چین افتاد، دل قدیر هرّی ریخت پایین .صدای مهدی در شناورپخش شد :«برادرها سریع بیایید اینجا ؟»
چند لحظه بعد، همه دور مهدی گرد شدند .مهدی،زباله ها را نشان داد و گفت :« این چه وضعی است ؟ مثلاً شما نیروهای بهداری هستید .باید سرمشق دیگران در بهداشت و نظافت با شید... این طوری ؟»
مهدی گشت و یك گونی خالی پیدا كرد. شروع كرد به جمع كردن زباله ها .قدیرو دیگران هم خجالت زده دویدند سراغ زباله ها .
مهدی ازمیان زباله ها یك بسته صابون پیدا كرد .عصبا نی شد :«ببینید با بیت المال مسلمین چه می كنید .می دانید اینها را چه كسانی و با چه مشقتی به جبهه می فرستند ؟ آخرجواب خدا را چطورمی خواهید بدهید ؟»
قدیر به صولت نزدیك شد وبا صدای خفه ای گفت :«صولت، به روح بابام، تا حالا آقا مهدی را این قدر عصبا نی ندیده بودم .»
قدیرسر تكان داد و درحال زباله جمع كردن گفت :« تقصیرخودمان است….. تقصیرخودمان »
اطرافیان مهدی، صدای او را می شنیدند كه زیر لب می گفت : «ایها المؤمنون ، النظافت من الایمان .خدایا، ما را ببخش .»
دست مهدی با یك قوطی فلزی ازمیان توده زباله ها بیرون آمد .چشم بست، لب گزید. به طرف بچه ها چرخید. قوطی رابالا برد و گفت :« چرا كفران نعمت می كنید؟چرا كوتاهی می كنید ؟مگراین قوطی خرما خراب شده است كه میان زباله ها افتاده ؟»
صولت، مردد جلو رفت و گفت :«آقا مهدی، نصف خرمای این قوطی ها كرمو شده. قابل خوردن نیست.»
ـ خب ، نصفش خرابه ….بقیه اش چی ؟
مهدی،قوطی خرما را به صولت داد و گفت :«این قوطی را بگذاركنار، لازمش دارم .»
شناورپاكیزه شده بود. مهدی نشست كنارمنبع آب و دست و صورتش را شست و گفت :« اگرما بدانیم این غذا ها و وسایل چطوربه دست ما می رسد.. .اگربفهمیم اینها را بیوه زنان، مردم مستضعف و خانواده شهدا از روزی و شكم كودكانشان می زنند و به جبهه می فرستند،این طور اسراف نمی كنیم .»
رو به صولت كرد و گفت :« قوطی خرما را بیاور.»
بعد رو به قدیر گفت : «اینجا روغن و آرد و تخم مرغ پیدا می شود ؟»
قدیر با تعجب گفت :«فكركنم ….بله داریم !»
ـ قابلمه و روغن هم لازم دارم. زود باش !
چند لحظه بعد، مهدی به طرف سنگر روبازی رفت .داخل سنگر،چند ردیف آجر سیاه ودود زده بالا آمده بود.مهدی چند تكه نی خشك آتش زد و بعد خرما وآرد را سرخ كرد وتخم مرغها را روی آن شكاند. همه مات و متحیر نگاهش می كردند. مهدی، دستپختش را به هم زد و گفت :«هركدام تكه ای نان بیاورید.»
دقایقی بعد، آنها روی شناور نشسته بودند و لقمه ها را با ولع می جویدند .مهد ی خنده خنده گفت :« می بینید چه خدای مهربان داریم ؟ ما مدتی به خاطر رضایت خدا كار كردیم... علاوه بر اجر دنیا، در این دنیا هم پاداشی گرفتیم .»
صولت با تعجب گفت :« كدام پاداش ؟»
ـ الله بنده سی متوجه نشده ای ؟پس این غذا چیست ؟خدای مهربان نگذاشت عرق تنمان خشك شود و خیلی زود پاداشمان را داد .
صولت، اول با حیرت به نان و خرما و بعد به قدیر ودیگران نگاه كرد.همه مثل او جاخورده بودند.
نرمه بادی جان گرفت و نیزار به رقص درآمد .