تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری

 

مواضع از قبل آماده شده عراقیها و آمادگی رژیم صدامی عراق چه از بابت ادوات جنگی و مواد غذایی و مهماتی كه دارند و در مقابل آن شجاعت و شهامت بچه های رزمنده ما قابل مقایسه نیست .

و زحماتی كه این شهدا در جنگ كشیده اند قابل بیان نیست و ضربه ای كه به دشمن زدند و خود شهید شد این را بدانند كه قبل از شهادت چندین افراد صدامی را به درك واصل كردند. بار دیگر این رزمنده ها با قدرت خود نشان دادند كه رژیم صدام در حال از بین رفتن است و این كشته ها و اسرا و محاصره نیروهای عراقی در بخش حمزه، كه با دست خود، شهر خود را ویران كردند همان طور كه خرمشهر ما را خونین شهر كردند و شهرهای دیگر ما را، حال شهر خودشان را با دست خودشان بمباران كردند و آنجا را ترك كردند این نشانه ضعف رژیم صدام و این شجاعت رزمندگان ما بود .

سئوال : والفجر چهارچه اثری در منطقه داشت ؟

این عملیات كه ضربه مهلك به نیروهای صدامی داشت ، رژیم بعث برای این كه آبروی خود را در منطقه بربادرفته می دید و همچنین روحیه بدهد به افراد باقی مانده از لشگر خود، با وارد كردن تیپ گارد ریاست جمهوری آخرین كاری كه می توانست برای جلوگیری از آبرو رفته خود كند، به خواست خدا این تیپ نتوانست در مقابل رزمندگان اسلام دوام بیاورد كه وسایل و ادوات جنگی از آنها به غنیمت گرفتیم . تمام ملل به خصوص سران بی توجه به اسلام فهمیدند كه نباید از رژیم از بین رفته صدام پشتیبانی كنند .

سئوال : برای خانواده شهدا و رزمندگانی كه از این جنگ برگشته اند چه پیامی دارید ؟

پیام برای تمام مردم مسلمان این مملكت ، حمله جنگ به فرمان امام و مسئله اصلی دانستن جنگ، بر حذر بودن از مشكلات فرعی جنگ كه در شهرهای ما مطرح شده است . امروز دوام انقلاب و رشد و صدور و پابرجایی انقلاب بستگی دارد به پیروزی ها در جبهه های حق و تقویت جبهه و حضور در آن و شعار لبیك یا خمینی و متشكر بودن و سازماندهی مردمی تا بتوانیم جبهه هارا مستحكم تر نگاه داریم و بتوانیم هرچه زودتر نیروهای عراقی را شكست بدهیم و بتوانیم فرمان امام را كه آزادی قدس است به انجام برسانیم . با كمك خداوند متعال . توصیه می كنم به نیروهای جوان و فعال در جبهه ها حضور پیدا كند ( البته به فرمان امام ) بخصوص افراد  متخصص و كاردان . از مردم مسلمان تشكر می كنیم بخصوص آذربایجان و تبریز كه این لشگر را حمایت كرده اند و با حمایت خود جبهه را فعال تر كنند . اما در رابطه با خانواده شهدا ، شهدا باعث افتخار و سربلندی ماست چه در انقلاب و چه حال . هرچه داریم از شهدا است. شرافت و سربلندی . به خانواده آنها تبریك می گویم كه چنین افراد شجاع تربیت كرده اند و در راه اسلام تقدیم كرده اند . دلاوری این جوانان روز عاشورا و حماسه عاشورا را در نظر ما می آورد دلاوری آنها را نمی توان در كتابها نوشت و امام می فرمایند : ما مانند امام حسین در جنگ وارد شدیم و مانند امام حسین شهید میشویم . وقتی امام چنین تعبیری دارند باید به خانواده شهدا تبریك گفت این جوانان امام حسین(ع) را الگو قرار داده اند و در جبهه ها حضور پیدا كردند و ایثار كردند با زحمت فراوان بی آبی ها ، بی غذایی ها، زیر آتش گلوله و راهپیمایی های زیاد ، مین گذاریها و دژهای محكم دشمن را از بین ببرند تا حمله و یورش این جوانان . این رزمندگان فقط خدا را در نظر گرفته اند و هیچ تزلزلی در رفتار آنها نیست و این شهدا در زمان شهادت خود این دنیا را زندان و آنقدر روح والایی داشتند و با پروازشان به ملكوت اعلی رسیدند . این دلاوران با شهامت پیشروی كردند و دشمن را به قتل رساندند و آخر خود شهید شدند .

با درود و سلام به ولی عصر و نایب بر حقش و شهدای جبهه های حق علیه باطل و خانواده شهدا عملیات اخیر كه انجام شد تمام سران مملكتی درباره چگونگی این عملیات را به مردم منعكس كردند . به یاری خدا این عملیات انجام شد و پیروزیهای زیادی به دست آمد و تمام كفار در مقابل جمهوری اسلامی صف آرایی كردند به دلیل این كه جمهوری اسلامی اعلام كرده بود كه این عملیات سرنوشت ساز است و صدام با تمام قدرت در مقابل ما صف آرایی كرده است البته عملیات سختی است كه نامش عملیات خیبر است انشاالله به قوه الهی این دژهای محكم ولی از تو پوسیده را در هم بكوبیم و رزمندگان اسلام پیروز شوند و مردم ایران به زیارت حرم امام حسین نائل بشوند و ادامه تكلیف یعنی پیروزی قدس .

سئوال : لطفاً توضیح دهید چگونه با جزایر در ارتباط هستید و نحوه تداركات رسانی چگونه انجام می گیرد ؟ پلی كه در رابطه با این جزایر احداث شده چگونه ارتباط برقرار می كند ؟

در تمام عملیاتها هزار نوع ویژگی ها داشت. این عملیات هم مثل جنگهایی كه كفار با مسلمین انجام می دادند هم ویژگی هایی دارد . به دلیل این كه امام امت فرموده بودند رزمندگان باید حسین گونه جنگ كنند . در این عملیات رزمندگان حماسه هایی به وجود آوردند كه دقیقاً نشانگر این بود كه به فرمان امام ، حسین گونه جنگ  كردند و رشادتها و حماسه هایی كه دراین عملیات صورت گرفته بود همه یادآور صحنه های عاشورا و جنگ حسینی بود . چون كه این عملیات كه لشگر عاشورا در این قسمت جنگ مأموریت داشت عبور از بیست تا شصت كیلومتر مسیر باتلاقی و آبی داشت و رزمندگان باید بیست وچهار  ساعت الی چهل وهشت ساعت قبل از شروع عملیات باید حركت كنند تا خود را به هدف تعیین شده برسانند . با این امكانات كم و حداقل سلاح و سلاحهای سبك مخصوص پیاده نظام و با مشقت این مسافت را طی می كردند یک الی دو روز پیاده روی می كردند و خود را به هدفهای تعیین شده می رساندند واقعاً بعد از این همه مسافت بدون این كه راه خشكی یا زمینی باشد در خاك خودمان. كه ایمان قوی و تصمیم حسین گونه می خواست با حداقل امكانات موجود به عمق دشمن رفته و عملیات را اجرا نمایند .این نشان دهنده این است كه رزمندگان اسلام چقدر پیرو سرورشان ابا عبدالله الحسین هستند كه با این سختی این مسافت را طی كردند تا زمانی كه بیست روز بعد از عملیات آن پل وصل شد. راه ارتباطی زمینی پیاده رزمندگان اسلام از آن راه و عده ای هم با هلی كوپتر و سلاحهای سبك و ایمان قوی تدارك می شوند و به منطقه می روند در مقابل عراقی كه نیروهای زرهی خود كه به صورت بیست وچهار ساعته حمله ور بود با تمام امكانات،از قبیل داشتن جاده و آشنایی با مناطق خودش ، با ایمان قوی و روحیه حسین گونه به منظور انجام تكلیف الهی خود در این مدت در مقابل آنها ایستادند و جنگ كردند و چه بسا حسین گونه شهید شدند. ولی مصمم در مقابل آنها ایستادند و پیروزیهایی به دست آوردند. به خاطر اسلام دفاع كردند تا این كه پل دوازده  كیلومتری را وصل كردند كه در دنیا بی سابقه بود و ارتباط زمینی بین ایران و جزایر مجنون برقرار شد .

سئوال : به عنوان فرمانده لشگر عاشورا یك خاطره شیرین از این جنگ در ذهن شما  که به عنوان نمونه ای از خاطرات است بیان فرمایید ؟

البته در تمام عملیات ها اینطور است ولی به دلیل این كه ارتباط زمینی این نیروها در این عملیات بریده بود . تمام آن شبها و روزها و جنگ ها سرتاسر خاطره بود . در جایی كه هیچ گونه ارتباط انسانی نباشد و حتی راهی برای انتقال مجروحان نباشد و انتقال مهمات راه نباشد و آتش توپخانه و امثال آنها هم مرتب بود . بدون این ها، جنگ كردن یك خاطره ای در قلب تاریخ است.این كه انسانها در مقابل دشمنی كه با تمام قوا در مقابل ما ایستاده بود جنگیدند. چون دشمن پی برده بود این عملیات حمله اصلی جمهوری اسلامی است و در نتیجه تمام نیروهایش را در شمال عراق تا خود منطقه شرق بصره در عرض چهل وهشت ساعت به این جبهه رسانده بود و دلیلش هم اسرایی بود كه در هر پاتك و حمله های شبانه رزمندگان اسلام گرفته می شد. در بازجویی ها معلوم می شد كه تیپ و لشگرهای مختلف از جبهه های بصره به منطقه عملیات والفجر چهار منتقل شده بودند . لحظه لحظه های عملیات مخصوص دفاع رزمندگان اسلام كه دشمن با تمام قدرت به ما حمله ور بود ،تا تمام این جزایر از نیروهای اسلام بگیرد ، همه خاطره بود . پایداری این رزمندگان و عنایت الهی بود كه دشمنی كه تمام قوای خود را جمع كرده بود هیچ كاری از دستش برنمی آمد . خیلی ساده بود كه دشمن بدون انجام دادن هیچ گونه حركات پیچیده، ما را به زحمت بیندازد و ما متعجب می شویم كه چرا دشمن از نقاط ضعف ما ( به دلیل كمبود امكانات ) بر علیه ما استفاده نمی كند .

و به نظر می رسید كه یقیناً خداوند متعال صحنه هایی به چشم آنها می آورد كه از نقاط ضعف ما نمی توانستند استفاده كنند و ما بدون این كه به زحمت بیفتیم منتظر شب می شدیم و در شب حمله به قلب دشمن می كردیم و نیروهایشان را تار و مار می كردیم و قادر نبودند كه در روز كاری انجام بدهند و زمانی كه فرمانده ها فشار زیادی می آوردند و به ما نزدیك می شدند ،درگیریهای تن به تن را شروع می كردند. بعد از این كه می مردند یا اسیر می شدند مظلومانه برمی گشتند و فرار می كردند. تمام اینها خاطراتی بود كه دراین چند روز كه جنگ شروع شد تا به ما امكانات برسد و خاكریزها را آماده كنیم و تثبیت بشویم. تمام این صحنه هایی بودكه یادآور صحنه های عاشورای حسینی بود و بعضی از برادرها با این كه هیچ گونه امكانات مادی دریافت نکردند، ایستادگی كردند. چون فرمان امام بود كه جنگ كنید و یك قدم عقب نروید و ماندند و با سرنیزه هایشان جنگیدند و عاقبت شهید شدند و خیلی از برادران و فرمانده های ما و نیروهای ما عموماً این گونه شهید شدند كه تا آخرین نفس در آنجا ایستادگی كردند تا عاقبت شهید شدند . درست است كه این شهید برادر من بود. منتها تنها این برادر من نبود. بلكه تمام برادران پاسدار و بسیجی كه در این عملیات شركت داشتند و به درجه شهادت رسیدند همه برادران بزرگی بودند. مثلاً برادر مرتضی یاغچیان معاون لشگر و سایر برادرانمان كه به شهادت رسیدند. واقعاً حماسه سازان مخلص این عملیات بودند. بخصوص دو گردان كه یكی گردان امام حسین و دیگری گردان حضرت علی اكبر، كه واقعاً مأموریت شهادت داشتند با علم اینكه بیست كیلومتر به قلب دشمن می روند چه بسا در قلب دشمن برای آنها صحنه هایی روی داد از قبیل این كه نیروهایی كه بر روی تانكها در جاده ها بودند را تار و مار كردند و حماسه آفریدند كه این كار از نیروی انسانی خارج بود. مگر این كه تربیت شده مكتب اسلام و سربازان امام زمان و امام امت باشند كه آگاهانه و عاشقانه یك مأموریتی انجام دهند كه شهادت حتمی بود و برای این كه اسلام حماسه بیافریند، قبول می كردند و برای اینکه باپیروزی اسلام ضربات سنگینی به دشمن وارد كنند و در این عملیات تمام برادران ما حماسه ساز بودند. چه این دو سردار رشید ما كه معلولین لشگر عاشورا همپای برادران بسیجیشان تا آخرین نفس در آن مراكزی كه از لحاظ نظامی برای ما حیاتی بود مقاومت كردند. با نارنجك و سرنیزه جنگیدند و عاقبت هم خونشان با برادران بسیجی آمیخته شد و جنازه هایشان هم پیش هم ماند و قدمی عقب نیامدند و ثابت كردند سربازان واقعی امام حسین و عاشقان واقعی راه امام حسین هستند و این افتخار بزرگی برای ملت ایران و خانواده شهدا و مفقودین است كه سربازانی این گونه تربیت كردند كه در این راه كه راه كسب فیض و معنویت و توشه آخرت برای امت مسلمان است قدم نهادند . برای این خانواده ها افتخار است كه این گونه فرزندانشان به درجات رشد و  تعالی رسیدند كه عاشقانه و عالمانه شهادت را قبول كردند و شهادت راهی گرامی و عزیز و والا برای مسلمین است. چگونه ما شیعیان حضرت علی و امام حسین، اولاد عزیز پیامبر و حضرت علی كه این راه را رفته و با خون خود در تاریخ اسلام این راه را برای ما ترسیم كرده است و خداوند متعال بزرگترین پاداش هایش را برای اینها مختص كرده و شهدا را با پیامبران محشور كرده و در كنار آنها چقدر ارج و احترام برایشان نهاده. حتی برای خانواده شهدا و مفقودین و برادرانی كه زخمی می شوند یا به دلایلی اسیر می شوند. عملیات وسیع بود و در قلب دشمن و نیاز بود كه رزمندگان از خود رشادت نشان می دادند و نیاز بود كه با روحیه حسین وار و شهادت طلبانه وارد صحنه شوند و این یك عملیاتی بود كه رزمندگان اسلام آگاهانه و عاشقانه به خاطر امام حسین و امام امت تمام زحمات را قبول كردند و وارد صحنه شدند. بدانند كه اینها آگاهانه و عاشقانه وارد این صحنه شدند و عاشقانه هم شهید شدند . نمی دانم كه دوربین ها این صحنه ها را نشان می دهند ولی آن صحنه هایی كه اینان موقعی كه خون از بدنشان خارج می شد عشق می كردند.این برادر مرتضی یاغچیان سه دفعه در عملیات مجروح شد. در حالی كه در سه جا و سه بار مجروح شده بود در صحنه عملیات باقی ماند و عاقبت هم شهید شد. جراحتهایی كه توانش را گرفته بودند و قادر نبود مثل زمانی كه سالم بود در صحنه فعالیت كند و هرچقدر به او اصرار می كردیم به خاطر زخمهایش در پا و دست و پشتش و سرش كه از چهار جا زخمی شده بود به عقب بیاید و مداوا كند قبول نمی كرد و می گفت من باید بمانم و این سنگر را حفظ كنم چون كه بعد از این كه شهید حمید در آن مكان شهید شد برادر مرتضی رفت و جای آنرا گرفت و گفت من باید آنجا را حفظ كنم چه این فرماندهان و چه این بسیجیان همه شان عشق به شهادت به اندازه ای در قیافه هایشان نمایان بود كه حاضر نبودند اگر شهید نشدند به عقب بازگردند و از این لحاظ هم خداوند متعال لطف و عنایت كرد كه در مقابل آن فشارها و آتش دشمن كه حداقل در آن چند روز ما بنا به فرمایش حضرت آیت الله خامنه ای بیش از یك میلیون توپ از طرف دشمن بر آن جزایر شلیك شد، بجز صف آرایی صدها هزار تانك در مقابل ما در حالی كه ما یك عدد تانك هم نداشتیم. فقط عاشقان شهادت. ما با آرپی چی هایی كه با برد كمتر ازدویست  الی سیصد متر. در مقابل آن تانكها یعنی موجی از تانكها در دویست وپنجاه متری. نیروهای انسانی مسلح به آرپی چی روزهای متمادی با آنها مقابله كردند و با آمدن شب همه آنها آماده حمله به دشمن به صورت داوطلبانه می شدند. با وجودی كه میدانستند اگر بروند و شهید بشوند چه بسا جنازه هایشان هم در آن مكان باقی خواهد ماند و اگر زخمی بشوند شاید دوستانشان نخواهند توانست آنها را منتقل كنند. ولی كیلومترها به قلب دشمن می رفتند و به مراكز حساس دشمن و فرماندهی دشمن حمله ور می شدند. چرا كه  دشمن تمام نیروی خود را جمع كرده بود. هرچقدر كه توان داشت. واقعاً این برادرانی كه شهید شدند سرور و برادر ما هستند و خانواده هایشان بدانند چون ما قادر نبودیم كه این صحنه ها را نشان دهیم و یا قادر نبودیم كه در آن لحظه پیام آنها را و قیافه هایشان را نشان بدهیم ولی بدانند كه عین واقعیت است كه خدمتشان عرض می كنم و آن شور شهادت و عشقی كه در صحنه وجود داشت و صحنه هایی كه ایمان در مقابل كفر صف آرایی و قدرت نمایی می كرد، آن زمانی كه انسان با كمترین امكانات ولی با ایمان قوی در مقابل دشمن بی ایمان ولی با حداكثر امكانات. هواپیماها لحظه به لحظه در هوا مانور میدهند. تانك ها صف آرایی می كنند .صدها هزار تانك پر از نیروهای پیاده و در طرف دیگر نیروهای اسلام، با كمترین امكانات ولی با ایمان قوی تحمل می كنند و صبر می كنند تا دشمن بیاید و حمله ور شوند به آنها و جنگ تن به تن می كنند و عاقبت در این دنیا كه هیچ، اما پیروزی در هر حال با رزمندگان اسلام است. افتخار باشد بر خانواده شهدا و خانواده مفقودین و اسرا كه این گونه برادرها و اولادهایی تربیت كردند و این ها بودند كه در این عملیات افتخار آفریدند. مثل خانواده شهید آذرآبادی كه یك برادرشان قبلاً شهید شده بود در عملیات والفجر چهارو دو برادرشان با هم در این عملیات شهید شدند و چون در قلب دشمن شهید شدند جنازه هایشان هم در آنجا ماند و واقعاً این خانواده ها از افتخارات اسلام هستند.اینها رهروان واقعی امام حسین هستند چون كه امام حسین هم خود و اولاد شش ماهه اش و بهترین اصحابش و خانواده اش در مقابل چشمانش شهید شدند و روزها روی خاك ماندند و به این شكل به شهادت رسیدند و بدانید كه این سرنوشتی كه برای امت پیرو امام حسین است همان راه است و امام امت هم فرمودند كه ما در این جنگ مثل امام حسین وارد شده ایم ، و مثل امام حسین هم باید به شهادت برسیم و بدانند كه اولاد آنها گرچه مثل روزهای اول شاید تحملش سخت باشد ولی مطمئناً بدانند و می دانند كه جوانهایشان را به بهترین راه هدیه كرده اند و در همه حال برایشان افتخار است اگر واقعاً در حماسه هایی كه اینها آفریدند و كارهایی كه كرده اند و حالتهایی كه در صحنه های نبرد داشتند و ما قادر بودیم آنها را بیان كنیم ، بیشتر می فهمیدند كه آنها چقدر نزد خدا اجر و قرب دارند. به خاطر فرزندانی كه به این شكل تربیت كرده اند برای اسلام .

سئوال : به غیر از این قضیه كه سازمان ملل نمایندگانی به ایران اعزام كرد، اگر تاكتیك سیاسی نباشد، یك قطره از هزاران واقعیت را به صورت علنی اعتراف كردند، كه صدام صهیونیستی در ایران از بمب های شیمیایی استفاده كرده و از یك طرف دیگر بعد از پیروزی عملیات خیبر، صدام استفاده از بمب های شیمیایی را به اوج رساند. شما به عنوان فرمانده لشگر توضیح بدهید كه علت این كه از بمب های شیمیایی استفاده كرد تا نیروها را سركوب كند چه بود و به طور كلی موقعیت جنگ در امروز به چه حالتی است ؟

دشمن قدم به قدم جلو می آمد. آنجا كه احساس میكرد كه نمی تواند حركت كند و جلو بیاید ، می ایستاد آن سلاحهایی كه در آخر می توانست استفاده كند را به كار می گرفت . در روزهای اول نیروهای پیاده و زرهی و آتش توپخانه و هوانیروز كه پشتیبانی می شدند حمله ور می گشتند، دید نمی تواند كاری پیش ببرد . از سلاحهای شیمیایی استفاده كرد و اول نمیخواست اعلام كند چون استفاده از این سلاحها نشانه ضعف دشمن در جبهه های رویاروی می باشد . چون درست كردن و پرتاب كردن آنها كار هر كس می تواند باشد و خیلی هم راحت است. ولی آخر معترف شد و فرمانده سپاه سوم آن اعتراف كرد كه ما از نفوذ این رزمنده ها به پشت نیروهایمان می ترسیدیم و اگر این نفوذها باشد و ادامه هم پیدا كند ما تماماً‌از این سلاحها استفاده خواهیم كرد .

این آخرین حربه های دشمن بود كه الحمدالله نتیجه ای هم ندارد . بی ثمر بود نه از آن جهت كه به ما صدمه وارد نكرد و شهیدهایی ندادیم. ولی با لطف خداوند بی ثمر و بی نتیجه بود . بی ثمر بودند از این جهت كه مانع ادامه جنگ رزمندگان ما در جبهه ها نشد . به خاطر این سلاحها رزمندگان ما جبهه ها را خالی نكردند و نه این كه این سلاحها مانع ادامه جنگ خواهند شد . از این لحاظ هست كه این سلاحها بی اثر بودند و رزمندگان اسلام با تمام قدرتشان امروز در جبهه ها آماده هستند . و بنا به فرمان امام امت و تكلیفی كه بر گردنشان است، انشاالله این جنگ را ادامه خواهند داد و امیدواریم كه عنایت خداوند متعال این باشد كه پیروزی زود به نتیجه برسد. ولی این لطف خداست، زود، به این جهت كه خانواده شهدا منتظر زیارت هستند و انشاالله كه خداوند ندای قلبی شان را زود جواب بدهد . متشكرم و انشاالله كه به زودی همگی به اتفاق امام امت و همراه خانواده شهدا به زیارت كربلا نائل بیاییم .

والسلام علیكم و رحمه الله و بركاته .

این برادر در زمان شدت عملیات مأموریت داشت كه برود و برادرانی كه در كنارش بودند تعریف می كردند كه زیر آتش شدید دشمن كه نیروهای رزمنده درگیر بودند او باید یك خاكریزی را می زد شب ساعت دو یا سه بود، یك جراحتی برداشته بود. خون ازش می رود، برادری دیگر به آن می رسد و به او می گوید سعید تو زخمی شده ای برو عقب و من كار تو را ادامه میدهم. می گوید نه مأموریتی كه برای من مشخص كرده اند، تا نفس من می آید باید بایستم و این مأموریت را انجام دهم . باباجان از تو خون می رود الان ضعف می كنی و برایت اتفاقی می افتد ولی او قبول نمی كند او ایستاده مجدداً بعد از یك ساعت با تركش دوم شهید می شود. ببینید این چگونه انسانی است مقاومت شجاعت و شهامت او . اینها جاهایی می روند و كار می كنند كه اگر شما توانستید انگشتتان را روی آتش بگیرید و شاهد باشید كه شروع به سوختن می كند . حالا جوانان شما این مراحل را گذرانده اند به جایی می روند خودشان را می اندازند كه انبوه آتش دشمن است یعنی اگر به عقل واگذار كنیم عقل می گه اینجا مرگ حتمی است ولی این می گوید دستوری كه به من داده اند، مأموریتی كه به من داده اند، آتش در مقابلش هیچ است و خدا آتش را هیچ می كند و می رود و كارش را انجام می دهد. این جماعت این گونه هستند بدانید كه ایمان ، شجاعت و شهامت خدمت به اسلامش به چه شكل است. شاپور برزگر یك دست داشت. ببینید حضرت ابوالفضل چه چیزهایی برایتان تربیت كرده است و جوانان شما چه هستند.من به فرمانده تیپ او گفتم بابا جان این را نگذار كه برود آخر با یك دست كه نمی تواند بجنگد. توی بی سیم به من گفت كه بیا ببین این چه جوری داره جنگ می كند. می گفت مگر حضرت ابوالفضل با یك دست جنگ نكرد. چه شهامت و چه شجاعتی از خود نشان داد با یك دست می جنگید .اسم اینها را ننویسیم و به اینها افتخار نكنیم . برادر اسد قربانی ما ، امام حسینی كه سرور شهداست و برای اسلام شهید داده است .برای ما یاد كردن از اصحاب امام حسین افتخار است . نام شهدا را نوشتن برای ما افتخار است . اگر در كتابها بنویسیم و بگوییم اینها چگونه انسانهایی بودند. فخر كنند خانواده شهدا و بدانند امت اسلام چه كسانی را تربیت كرده اند. این برادر اسد قربانی كه یك پایش معیوب بود و ناقص بود و با سختی راه می رفت. ولی وقتی كه مأموریت در راه اسلام برایش تعیین می شد گویی پرواز می كرد و پایش در حركتش هیچ تأثیری نداشت. سخت ترین مأموریت را انجام می داد فرمانده گروهان ویژه شهادت بود.یعنی در مأموریتهایی كه می گفتیم می روی و شهید می شوی و برای اسلام مهم بود او فرمانده چنین عملیاتی بود و اگر آدم عادی بود باید در خانه می ماند و استراحت می كرد .

سالار الهیاری فرمانده گروهان حضرت ابوالفضل (ع). این فرمانده گروهان یك چشم داشت یك چشمش را در عملیات قبلی از دست داده بود ولی یك شیری بود به جان تیپ 605 افتاده بود. اگرچه شهید داده بود و خود نیز شهید شد. در سه متری یا چهارمتری دشمن راه می رفت و مقاومت میکرد   .  او دوازده ساعت در محاصره ماند و ما هیچ كار نتوانستیم برایش انجام دهیم و می گفت حالم خوبه . نیروهایم هم محكم ایستاده اند. مطمئن باشید و ناراحت نباشید و ما كار خود را انجام می دهیم. آتش دشمن از هر طرف به سوی او بود و او سینه خیز توی آتش می رود و از سنگرها مهمات برای بچه ها می آورد و می گفت مقاومت كنید مانند امام حسین . آن پایگاهی كه در دستش بود فردای آن روز رفتیم شهیدان را جمع كرده بود . مجروحان و زخمیان را در گوشه دیگر جمع كرده بود . امكان تخلیه نبود و سنگر محاصره بود . مقاومت می كرد من كه نمی دانم مگر انسان این طور می تواند باشد . این همه مقاومت و استقامت و پایداری . برادرش در كنارش شهید شد. من قادر به بیان خصوصیات اینان نیستم . نصف شب شد و بی سیم او قطع شد برایش نگران شدم و گفتم برایش اتفاقی افتاد . ( معاون تیپ بود ) رفته بود جلو تا نیروها سریع كارشان را انجام بدهند من گفتم حتماً شهید شده یااتفاقی برایش افتاده . یك روز داشتم می رفتم به طرف جبهه كه یك ماشین ایستاد وگفت جنازه اش پیدا شده گفتم : كو ، پشت ماشین را نشان داد یك جنازه بود پارچه را كنار زدم و دیدم و گفتم این نیست . گفت داخل جعبه است . نگاه كردم و گفتم یا حسین ببین چه سرهایی آماده شد تا در راهت بروند . جوانی كه تازه ازدواج كرده بود و تمام زندگانی خود را وقف جبهه كرده بود و خانم خود را برمی داشت همراه خود از این شهر به آن شهر به مأموریتها می برد یك اتاق می گرفت خانم را آنجا می گذاشت و خود به جبهه می رفت . تمام دارایی خود را وقف جنگ و جهاد و جبهه كرده بود . اینها جوانانی هستند كه شما تربیت كردید و تقدیم اسلام نمودید به اینها افتخار كنیم. زبان شایعه سازهایی كه این صحنه ها را پسند نمی كنند لال شود.ولی مگر ما به این شایعات و حرفها وابسته هستیم .

بله شهدا را خدا آفریده و هیچ كس قادر نیست جلوی او را بگیرد و خدا خودش آنها را خواهد برد. ولی ببینید اینها چه افتخاراتی برای اسلام آفریده اند. چه انسانهایی بودند اینها ،خون حسین بن علی ببینید چه ها درست كرده، اینها شدند الان جوانان ما .

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم و عن لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعداً علیه …

خداوند مال و جان مومنین را در ازاء بهشت خریداری می كند آنهایی كه در راه خدا جهاد می كنند. دشمنان دین را می كشند و خودشان در راه دین … كه در تورات و انجیل خداوند از آنها یاد كرده است . و كی از خداوند به عهدش باوفاتر است ای اهل ایمان به همدیگر بشارت بدهید كه در این معامله با خدا در حقیقت باعث سعادت و فیض می باشد. من در اول صحبتم در این مجلس بزرگوار و خانواده شهدا و برادران عزیز كه در حضور بزرگان تبریز حاضر شدم و صحبت می كنم، شاید بتوانم چند كلمه ای در موردراه شهدا صحبت كنم و از عظمت بزرگی و والایی این شهدا صحبت كنم و شاید این كلمات و جملات از نظر جامعه خوب باشد مجدداً به دلیل این كه نتوانم اصل مطلب را برسانم عذر می خواهم . مطالبم به دوقسمت خدمتتان عرض می كنم . یكی در مورد جنگ و ثمرات جنگ و دومی عملیات والفجر چهارو جوانان شما دراین عملیات و عملیات قبل چه كارهایی انجام داده اند . رسالت مسلمین همان رسالت انبیا است كه ائمه اطهار كه این همان مبلغ دین خدا است و پرچم اسلام برافراشته نگاه داشتند و كمر همت بستند برای جهاد و مبارزه در مقابل تمام آفاتی كه متوجه ضایع كردن دین خداست . خداوند متعال پیامبرانش را بخصوص پیامبر اكرم حضرت محمد (ص)  … آیه قرآن … بعد از ائمه اطهار و سلسله ولایت كه این رسالت را مشخص كنند و زندگی شریف آنها مبین این رسالت كامل است مشخص كرده است . جنگها و مبارزه ها و سختیهایی كه كشیده اند تمام اینها كه شما واقف هستید و نیاز به توضیح نیست . بنابراین مبارزه مردان ما و حفظ اسلام و پرچم لا اله الا الله یك تكلیف لاینفك رسالت هر مسلمان است . در این وضعیت كنونی ابعاد مختلف مثل بعد عقیدتی و سیاسی و اقتصادی و بعد نظامی حفظ پرچم لا اله الا الله است و جنگهای پیامبر اكرم و حضرت علی و نوع زندگی ایشان و عمرشان مشخص شده مبارزه برای نگهداری پرچم اسلام ، مبارزه در بعد نظامی كه جنگ باشد .

در قرآن كریم این وظایف آمده است اما در مورد انقلابمان اكتفا می كنیم به زندگی امام و خیلی روشن خط مبارزه را نشان داده است . بیان كردن بعدنظامی چیست و تكلیف ما چیست .

 

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 |
بنام خدا

آفتاب نور سرخش را ازهور و نیزار برمی چید .صدایی جز خش خش نیزار نمی آمد .اسماعیل به هور چشم دوخته بود ؛ انگار به یك تابلوی نقاشی نگاه می كرد .

اما  این  تابلو یك چیزی كم داشت، یك بلم !

اسماعیل، منتظر آن بلم و سوارانش بود .احمد آمد ،كنارش نشست و گفت :«تو چیزی می بینی ؟»

اسماعیل ،نو میدانه سر تكان داد. احمد گفت :«نگاه کن ،آقامهدی هم دارد نگران می شود.می بایست تا حالامی آمدند.»

اسماعیل آهسته وجویده جویده گفت:«نكند گیر عراقیها افتاده باشند ؟»

ـ زبانت را  گاز بگیر.این چه حرفی است ؟

مهدی به آن دو نزدیك شد وگفت :«بچه ها، بروید استراحت كنید .خسته شدید .»

اسماعیل گفت :«نه، آقا مهدی... ما خسته نیستیم .»

چند دقیقه بعد، اسماعیل چشم تنگ كرد.كم كم پرده سیاهی برهوركشیده می شد .نرمه بادی وزیدن گرفت و نیزار را خم و راست  كرد.

آب  موج  برمی داشت وآهسته به ساحل می خورد .اسماعیل، شادمانه بلندشد و گفت :«دارم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینمشان .دارند می آیند .احمد  ببین .»

با انگشت به سیاهی كه از دور به سویشان می آمد، اشاره كرد .مهدی، كلت  منورش رامسلح كرد و به سوی آسمان شلیك كرد. منور نارنجی رنگی بالای سرشان روشن شد .سرعت بلم زیاد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترشد  .احمد خندید  و گفت :«خدا را شكر، خودشان هستند .»

اسماعیل با لا و پایین پرید .دست تكان داد و با آخرین توان فریاد زد :«حمید ،حمید... آهای اصلان... ما اینجاییم .»

سقلمه ای به پهلویش خورد. به احمد نگاه كرد.احمد لب گزید. خنده برلبان اسماعیل ماسید وگفت :«چی شده ؟»

احمد به مهدی كه با لبخند محزونی به قایق خیره شده بود، اشاره كرد .انگار كه آب سردی روی اسماعیل پاشیدند .دست و پایش خشكید .آرام برگشت و به سوی نیزار رفت .باد قوّت گرفت. نیزار خم و راست می شد .اسماعیل، نیزار راشكافت .جلو رفت... وجلوتر. به جای خلوتی رسید .اسماعیل نشست و به ساقه های طلایی نیزار خیره ماند.

نزدیك به یك سال ازشهادت حمید باكری می گذشت. همه می‌دانستند كه آقا مهدی علاقه فراوانی به برادر كوچكش دارد. بعد از شهادت حمید، بسیجی ها می دیدند و می‌شنیدند كه وقتی اسم حمید می‌آید ، لبخند محزونی بر چهره مهدی می‌نشیند و چشمان قهوه‌ای‌اش برق خاصی‌می‌زند.

نیروهای واحد اطلاعات عملیات كه رابطه  نزدیكی با مهدی داشتند، دیگر درحضور او نام حمید را بر زبان نمی‌آوردند. حتی قرار شد كسانی را كه اسمشان حمید است، به نام خانوادگی یا برادرواخوی خطاب كنند؛ اما حالا اسماعیل ناخواسته عهد شان را شكسته بود.

باد بیشتر شد. در ذهن و خیال اسماعیل، صدای سوت خمپاره و گلوله ها زنده شد و خاطرات روزهای عملیات خیبر به یادش آمد.

 

حمید، اولین كسی بود كه در آن شب پر انفجار و خون قدم بر جزیره مجنون گذاشت. پشت سرش، اسماعیل و بسیجیان لشكر عاشورا به سنگرهای دشمن هجوم بردند. حمید، معاون لشكر بود و جلودار دیگران. با آمدن نیروهای تازه نفس، جنگ در میان جزیره شمالی و جنوبی شدیدتر شد. سرانجام جزیره مجنون آزاد گشت. یكی از اسرا، سرتیپ درشت اندامی بود كه هنوز مبهوت و متحیر می‌نمود. سرتیپ وقتی فهمید حمید باكری، آن جوان تركه‌ای و ساده‌پوش، فرمانده قوای اسلام است، جا خورد. باورش نمی شد اسیر این جوانان شده باشد. رو به یكی از بسیجیان عرب زبان گفت: «شما چطوری خودتان را به اینجا رساندید؟»

حمید،جدی و محكم گفت: «ما اردن را دور زدیم و از طرف بصره به اینجا رسیدیم!»

ـ پس آن نیروهایی كه از روبه‌رو می‌آیند، چی؟

حمید خندید و گفت: «آنها از زمین روییده‌‌اند!»

بسیجی‌ها خندیدند. سرتیپ بعثی هنوز گیج و منگ بود و با حیرت به آنها نگاه می‌كرد.

اما با طلوع آفتاب، دشمن پاتكهایش را برای بازپس گرفتن جزیره آغاز كرد. عقبه لشكر عاشورا زیر آتش شدید دشمن بود. نیروهای مدافع در زیر آتش شدید دشمن با چنگ و دندان مقاومت می‌كردند. در آن بحبوحه، حمید، آرپی‌جی به دوش به استقبال تانكهای دشمن رفت. شجاعت حمید، روحیه نیروهایش را صد چندان كرد. با منهدم شدن چند تانك،‌اولین پاتك شكست خورد؛ اما دشمن با تقویت نیروهایش بار دیگر حمله كرد. حمید به همه جا سركشی می‌كرد و نیروهایش را تا رسیدن قوای كمكی، به مقاومت و ایستادگی فرامی خواند.

در آن لحظه، اسماعیل در نزدیكی حمید بود. متوجه شد كه حمید در حال شلیك تیربار، زیر لب نماز می‌خواند. ناگهان فریاد یكی از بچه‌ها بلند شد.

ـ دارند محاصره‌مان می كنند. از این طرف می‌آیند!

حمید، جلوتر از دیگران، به سوی پلی كه دشمن قصد گذر از آن را داشت، هجوم برد.

ساعتی بعد، اسماعیل وقتی به خود آمد كه حمید نبود. وحشت‌زده به جست و جویش رفت. سراغش را از این و آن گرفت؛ اما كسی او را ندیده بود.

سرانجام نوجوانی زخمی، نقطه‌ای را نشان اسماعیل داد. اسماعیل در زیر آتش گلوله‌ها و خمپاره‌ها به سوی آن نقطه دوید.

حمید را پیدا كرد. حمید، آرام خفته و خون سرخش، خاك را سیراب كرده بود.

 

اسماعیل بعدها شنید كه وقتی خبر شهادت حمید را به مهدی دادند، او لحظه‌ای سكوت كرد و بعد زیر لب «انالله و انا الیه راجعون» گفت. معاون حمید، پشت بیسیم به مهدی گفته بود كه می خواهند بروند حمید را بیاورند. مهدی گفته بود: «حمید و دیگر شهدا؟»

ـ امكانش نیست دیگران را بیاوریم. حمید را می‌آوریم.

ـ یا همه شهدا را بیاورید یا هیچ كدام. حمید با دیگر شهدا باشد، بهتر است.

حمید در جزیره ماند؛ نگینی در میان حلقه شهیدان عاشورا.

 

دستی بر شانه اسماعیل سنگینی كرد. سر از زانو برداشت. مهدی كنارش نشست و گفت: «گریه نكن اسماعیل. مگر چه شده؟»

گریه اسماعیل بیشتر شد. مهدی گفت: «الله بنده سی، من می‌دانم كه شما مراعات حال مرا می‌كنید؛ ولی هر كدام از شما برای من مثل حمید هستید و بوی او را می‌دهید. حمید، سرباز اسلام بود. دعا كن من هم مثل او سرباز خوبی برای اسلام و ایران باشم.»

اسماعیل، سر بر شانه مهدی گذاشت و بو كشید؛ انگار كه مهدی بوی گل یاس می‌داد.

ناشر : نشر شاهد – بنیاد شهید انقلاب اسلامی

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در سه شنبه نهم اسفند 1384 |
 

صولت به بدنش كش و قوس داد و سپس كنار قدیر بر لب هور  روی  زمین پهن شد .قدیر، پاهای لختش  را  از آب بیرون كشید و گفت :« چه شده... زهوارت در رفته ؟»

نرمه بادی  وزید ونیزار چون حریری طلایی به بازی درآمد و خش خش خوش آهنگش در فضا موج انداخت .

صولت، دلش از خنكای بادی  كه  عرق تنش را  خشك می كرد، غنج می رفت .خوش خوشان گفت :«پس چی ؟الكی كه نیست. آخر سر تمام شد .»

قدیر گفت :«حق داری .همین كه آقا مهدی پس از سه بار ساختن و خراب كردن  اورژانس، این بار از كارمان راضی شد، خودش كلی می ارزد. »

صولت نشست و چرخید به طرف اورژانس كه گونیهای پرازشن و ماسه، دیواره اش بود و پلیتها‌ی سیمانی، سقفش .

دم در ورودی، تابلوی كوچكی جا خوش كرده بود .« اورژانس عاشورا .موقعیت شهید یاغچیان.»

قدیر گفت :« اگر جدیت و پشتكارآقا مهدی نبود، شاید به این خوبی ساخته نمی شد . »

صولت خندید و گفت :«شوخی نیست. سه بار ساختیم وآقا مهدی نپسندید .یادت هست همه اش میگفت : نه ، وسایل زیاد است و اورژانس زیرآب می رود ؛ سبكش كنید...شناورها طاقت نمی ‌آورند؟باور كن قدیر این آخری داشتم از كت و كول می افتا دم .»

ـ اما آقا مهدی خیلی خجالتمان داد و وقتی گفت كه شما زیر این آفتاب داغ زحمت می كشید ومن با چند كلمه زحمتتان را هدر می دهم .به من فحش بدهید . اخم كنید و رو بر گردانید؛ اما باید كارخوب ودرست انجام بشود .تحمل شما هم حدی دارد ؛ اما ارزش این همه سختی و زحمت را دارد .

روی سنگر اجتماعی وکنار اورژانس،یک نفراذان می گفت.

صولت جورابش را كند وآستین بالا زد .

 

مهدی برای سركشی به اورژانس آمد .صولت و قدیر و دیگرنیروهای واحد بهداری به استقبالش رفتند .مهدی درحال خوش وبش كردن با آنها بود كه چشمش به كناریكی ازسنگرها افتاد .صورتش درهم رفت .قدیر، رد  نگاه مهدی را گرفت .توده ای زباله تلمبارشده بود ومگسها ی زیادی روی آن وول می خوردند .مهدی سرتكان داد و گفت :« برادرها، بروند سر پست و كارشان .»

بسیجی ها متفرق شدند .

مهدی به چند سنگرسرزد .حواس قدیر به مهدی بود .وقتی صورت مهدی سرخ شد وبه پیشانی اش چین افتاد، دل قدیر هرّی ریخت پایین .صدای  مهدی در شناورپخش شد :«برادرها سریع بیایید اینجا ؟»

 چند لحظه بعد، همه دور مهدی گرد شدند .مهدی،زباله ها را نشان داد و گفت :« این چه وضعی است ؟ مثلاً شما نیروهای بهداری هستید .باید سرمشق دیگران در بهداشت و نظافت با شید... این طوری ؟»

مهدی گشت و یك گونی خالی پیدا كرد. شروع كرد به جمع كردن زباله ها .قدیرو دیگران هم خجالت زده دویدند سراغ زباله ها .

مهدی ازمیان زباله ها یك بسته صابون پیدا كرد .عصبا نی شد :«ببینید با بیت المال مسلمین چه می كنید .می دانید اینها را چه كسانی و با چه مشقتی به جبهه می فرستند ؟ آخرجواب خدا را چطورمی خواهید بدهید ؟»

قدیر به صولت نزدیك شد وبا صدای خفه ای گفت :«صولت، به روح بابام، تا حالا آقا مهدی را این قدر عصبا نی ندیده بودم .»

قدیرسر تكان داد و درحال زباله جمع كردن گفت :« تقصیرخودمان است….. تقصیرخودمان »

اطرافیان مهدی، صدای او را می شنیدند كه زیر لب می گفت : «ایها المؤمنون ، النظافت من الایمان .خدایا، ما را ببخش .»

دست مهدی با یك قوطی فلزی ازمیان توده زباله ها بیرون آمد .چشم بست، لب گزید. به  طرف بچه ها چرخید. قوطی رابالا برد و گفت :« چرا كفران نعمت می كنید؟چرا كوتاهی می كنید ؟مگراین قوطی خرما خراب شده است كه میان زباله ها افتاده ؟»

صولت، مردد جلو رفت  و گفت :«آقا مهدی، نصف خرمای این قوطی ها كرمو شده. قابل خوردن نیست.»

ـ خب ، نصفش خرابه ….بقیه اش چی ؟

مهدی،قوطی خرما را به  صولت داد و گفت :«این قوطی را  بگذاركنار، لازمش دارم .»

شناورپاكیزه شده بود. مهدی نشست كنارمنبع آب و دست و صورتش را شست و گفت :« اگرما بدانیم این غذا ها و وسایل چطوربه دست ما می رسد.. .اگربفهمیم اینها را بیوه زنان، مردم مستضعف و خانواده شهدا  از روزی و شكم كودكانشان می زنند و به جبهه می فرستند،این طور اسراف نمی كنیم .»

رو به صولت كرد و گفت :« قوطی خرما را بیاور.»

بعد رو به قدیر گفت : «اینجا روغن و آرد و تخم مرغ پیدا می شود ؟»

قدیر با تعجب گفت :«فكركنم ….بله داریم !»

ـ قابلمه و روغن هم  لازم دارم. زود باش !

چند لحظه  بعد، مهدی به طرف سنگر روبازی رفت .داخل سنگر،چند ردیف آجر سیاه  ودود زده بالا آمده بود.مهدی چند تكه نی خشك آتش زد و بعد خرما وآرد را سرخ كرد وتخم مرغها را روی آن شكاند. همه مات و متحیر نگاهش می كردند. مهدی، دستپختش را به هم زد و گفت :«هركدام تكه ای نان بیاورید.»

دقایقی بعد، آنها روی شناور نشسته بودند و لقمه ها را با ولع می جویدند .مهد ی خنده  خنده گفت :« می بینید چه خدای مهربان داریم ؟ ما مدتی به خاطر رضایت خدا  كار كردیم... علاوه بر اجر دنیا، در این  دنیا  هم پاداشی گرفتیم .»

صولت با تعجب گفت :« كدام  پاداش ؟»

ـ الله بنده سی متوجه نشده ای ؟پس این غذا چیست ؟خدای مهربان نگذاشت عرق تنمان خشك شود و خیلی زود  پاداشمان را داد .

صولت، اول با حیرت به نان و خرما و بعد به قدیر ودیگران نگاه كرد.همه مثل او جاخورده بودند.

نرمه بادی جان گرفت و نیزار به رقص درآمد .

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در سه شنبه نهم اسفند 1384 |
 

حوصله وحید داشت سر می رفت .نیم ساعت می شد كه چشم به جاده دوخته بود .برای هر ماشین كه می گذشت دست بلند می كرد ؛ اما هیچ كدام ترمز نمی كردند .آسمان درحال تاریك شدن بود و ستاره قطبی در شمال می درخشید .

ساكش را بر زمین گذاشت . خود خوری می كرد كه چرا برای برگشتن به پادگان دیر كرده است . از دور، نور ماشین را دید كه نزدیك می شد. خدا خدا كرد كه این ماشین نگه دارد.ماشین نزدیك شد. دست بلند كرد و با صدای بلند گفت :

-پادگان ...

ماشین به سرعت ازكنارش گذشت .لب گزید. ماشین دهها متر جلوتر ایستاد و بعد  عقب عقب آمد . وحید با خوشحالی ساكش را برداشت و به سوی ماشین دوید .دید كه ماشین پلاك سپاه دارد و تویوتا وانتی كرم رنگ است .

مهدی، شیشه سمت راست را  پایین كشید . وحید  گفت :«سلام اخوی. »

مهدی گفت :«سلام.كجا  می روی ؟»

-پادگان .

-سوار شو.

وحید در باز كرد و كنار مهدی نشست .مهدی دنده چاق كرد وماشین به حركت درآمد. وحید پرسید :«شما هم نیروی لشكر عاشورا  هستید ؟»

-اگر خدا قبول كند .

به مهدی نگاه كرد .نور كم جان لامپ سقف بر سر و بدن مهدی می تابید .مهدی گفت :« تا این موقع چرا بیرون مانده ای ؟»

-حقیقتش من تازه به لشكرآمده ام .نمی دانستم كه از غروب به بعد به سختی می شود ماشین برای پادگان پیدا كرد .

-چكاره ای ؟

-الان بسیجی ام ؛ اما  دانشجوی هنرهم هستم .نقًاشم .آمده ام بجنگم ؛  امًا  به تبلیغات مأمور شده ام .رفته بودم اهواز، وسایل نقاشی بخرم .می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهم تصویر شهدا  را روی  دیوارهای پادگان بكشم .

مهدی لبخندی زد و گفت :« به به... خداخیرت دهد .كار شما ثواب جنگیدن در خط مقدم را دارد .هنرت را دست كم نگیر.»

وحید متوجه نشد كه كی به پادگان رسیدند .بین راه ،كلی با راننده ای كه نمی شناخت ،گپ زد و با او گرم گرفت .حتی چند لطیفه هم برای مهدی تعریف كرد و هردوخندیدند.

مهدی ، وحید را تا نزدیكی واحد تبلیغات رساند و خداحافظی كرد .وحید وقتی یادش افتاد اسم راننده را نپرسیده كه ماشین از او  دور شده بود .

 

سه روز بعد ، گرما گرم ظهرتا بستان ،وحید بی حال و كلافه ازگرما در حال گذر از كنار ساختمان ستاد  لشكر بود كه مهدی را دید .مهدی درحال جمع كردن كاغذ  پاره ها و زباله های دور و اطراف ساختمان بود .

وحید آهسته جلو رفت و زد به گرده مهدی .مهدی برگشت وهر دودرآغوش هم گره خوردند . وحید گفت :«چطوری اخوی ؟ این چند روزه خیلی دنبالت گشتم ؛ اما پیدات نمی كردم .»

مهدی ،عرق سروصورتش را با پر چفیه گرفت وگفت:«زیر سایه شما هستم .شما خوبید؟»

وحید دست مهدی را كشید و زیر سایبانی رفتند .وحید گفت :«پدر آمرزیده ،مگر عقل نداری ؟مگر اینجا نیروی خدماتی نیست كه توآشغال جمع میكنی؟ برو به رانندگی ات برس .»

مهدی خندید و گفت :«مگر من با نیروهای خدماتی چه فرقی دادم ؟ همه بسیجی هستیم وبه خاطرخدا  به اینجا آمده ایم .بیا  تو هم كمك كن زباله ها را جمع كنیم .»

ـ شوخی می كنی ؟ ! من  وآشغال جمع كردن ؟ ول كن بابا .بیا برویم  به واحد ما تا یك لیوان شربت آبلیمو به خوردت بدهم ، سر حال  بیایی،  بیا  برویم .

ـ نه... خیلی ممنون. با ید  زبا له ها  را  جمع كنم. ان شاء الله یك وقت دیگر.

وحید  اصرار  كرد؛ اما مهدی نرفت .در آخر، وحید با دلسوزی گفت :« ببین اخوی، یكی ازدوستان من تو ستاد لشكر بیا  و برو دارد.دوست داری  بهش بگویم منتقلت كنند به واحد ما ؟»

مهدی، دست  بر شانه وحید گذاشت و گفت :«ممنون... همین جا كه هستم، راضی ام .»

وحید با مهدی دست داد و گفت :«هرجور كه راحتی. خب، من رفتم. خداحافظ.»

ـ خداحافظ .

وحید  چند  قدمی از مهدی دور نشده بود  كه یا دش آمد  اسم دوست جدیدش را نپرسیده است   . برگشت و گفت :«راستی، من هنوز اسمت را نمی دانم ؟»

مهدی گفت :« اسم من به چه درد  تو می خورد ؟ من كوچك شما هستم : الله بنده سی. »

وحید خندید و گفت :«باشد .پس ازحالا تو را  الله بنده سی صدا می كنم. خداحافظ .»

 

وحید سرش شلوغ بود .كشیدن تصاویر شهدا، تمام وقت او را پركرده بود .وقت نمی كرد در پادگان بگردد و دوست جدیدش  را پیدا كند .چند بار موقع كشیدن تصاویرشهدا، مهدی به دیدنش آمده بود و در همان حال با هم گپ زده و از این در وآن در صحبت كرده بودند .چند  بار هم دیده بود كه مهدی با حسرت به تصویر شهدا  نگاه می كند و حس غریبی در چهره اش نشسته است .

 

وحید در حال نقاشی بود كه تكه سنگی به پس گردنش خورد .دستش لغزید .با عصبانیت برگشت به مزاحم بتوپد كه حسین را دید .زبانش از خوشحالی بندآمده بود .از روی داربست  پایین پرید .حسین را بغل كرد. با حسین از كودكی دوست بود. وحید می دانست كه اوفرمانده یكی ازگردانهای لشكراست .

حسین گفت :«چطوری پیكاسو ؟ آخرسر، تو هم  به جبهه آمدی ؟»

وحید ، شانه حسین را  فشرد و گفت: « مگرمن چه ام است ؟ دستم چلاق است یا پایم شَل ؟»

حسین خندید .وحید گفت : « چه عجب از این  طرفها . راه گم كردی ؟!»

ـ نه وحید جان، شنیده بودم كه به پادگان آمده ای .دوست داشتم به دیدنت بیایم ؛ اما وقت نمی شد . امروز با آقای مهدی جلسه داریم .وقتی به پادگان آمدم، گفتم قبلش بیایم و ببینمت .

ـ بارك الله... حالا با فرمانده لشكر جلسه می گذاری ؟من خیلی دوست دارم آقا مهدی را از نزدیك ببینم .

ـ خب، اینكه  كاری نداره موقع ناهار بیا ستاد لشكر. من آنجا هستم .می رویم  وآقا مهدی را می بینی.

ـ معلوم است چه می گویی ؟ مرا چه كار با آقا مهدی ؟ اصلاً تو ناهار مهمان منی .دعوتم را رد نكن .راستی یك دوست پیداكردم به چه نازنینی ؛ خوش صحبت و آقا .حتم دارم ببینی اش، ازش خوشت می آید .

ـ نه .. وحید جان .همان كه گفتم. موقع ناهار بیا ستاد. من منتظرت هستم. حتماَ بیا. من رفتم .

وحید گفت :«باشد .برای ناهارآنجاهستم .»

حسین رفت  و وحید سرگرم كارش شد .

 

بعد از نماز ظهر و عصر، وحید به ساختمان ستاد  لشكر رفت. حسین  را پیداكرد .بعد  هردو از پله‌ها با لا رفتند. دل تو دل وحید نبود .از اینكه تا لحظاتی دیگر، فرمانده لشكر را از نزدیك می دید، دچار هیجان شده  بود . هنوز  به اتاق فرمانده نرسیده بودند كه چشم وحید به مهدی افتاد.

مهدی كنار در ورودی  اتاق فرماندهی ایستاده بود  و به مهمانها خوش آمد می گفت .وحیدبا خوشحالی  جلو رفت و گفت :« سلام. تو اینجا چه كارمی كنی ؟ مثل اینكه راننده  فرمانده لشكری .آره ؟»

حسین، رنگ پریده و  هراسان، دست وحید را كشید .مهدی، لبخند زنان دست وحید را فشرد .وحید به سوی حسین برگشت و گفت :« حسین آقا ، این همان دوستم است كه می گفتم. اسمش را گذاشته ام  الله بنده سی »

مهدی تعارف كرد كه داخل شوند .حسین، دست  وحید را كشید  و او را  گوشه ای برد  و غرّید :«وحید،  چرا  این طوری می كنی ؟»

وحید،  هاج  و واج  مانده بود كه حسین چه می گوید .هر دو وارد اتاق  فرماندهی شدند .

وحید گفت : «چرا رنگت پریده ؟»

حسین با ناراحتی گفت :«خیلی كار بدی  كردی ، وحید .»

ـ مگر چه كار كردم ؟ خب، با هاش حال و احوال كردم .

ـ مگر تو او را نمی شناسی ؟

ـ نه...  اما  می دانم  كه راننده است .

ـ بنده  خدا، او آقا مهدی است ؛ فرمانده لشكر عاشورا .

چشمان وحید  گرد شد .نفسش  بند  آمد .احساس  كرد كه صورتش گُر گرفته است .

اتاق فرماندهی پر شد .سفره را  پهن كردند ،اما وحید حال و روز خوبی نداشت .ازخجالت نمیتوانست به آقا مهدی نگاه كند ؛ اما مهدی مهربانانه به او تعارف می كرد كه غذایش را بخورد  . وحید چند لقمه به زور خورد  .چند لحظه بعد ، وقتی دید حواس آقا مهدی به جای دیگراست، آهسته بلند شد و از اتاق  بیرون  زد  و یكنفس تا  واحد  تبلیغات دوید .

 

وحید در اتاق  كز كرده بود .نمی دانست چه كار كند .به خودش لعنت می كرد كه چرا به آقا مهدی  بی احترامی كرده است .یاد شوخیها و سر به سر گذاشتن اش با آقا مهدی می افتا د بیشتر خود خوری می كرد .بغض كرد .ناگاه دراتاق با ز شد  و مهدی داخل شد.  بغض  وحید  تركید .بلند شد .آقا مهدی را  از ورای  پرده لرزان اشك می دید .مهدی، دست بر شانه وحید گذاشت و گفت:« گریه نكن بسیجی، مگرچه شده است ؟»

وحید هق هق كنان گفت : «مرا ببخش آقا مهدی …»

مهدی خندید .وحید به مهدی نگاه كرد. دوست داشت ساعتها به صورت خندان و چشمان قهوه ای روشن  او نگاه كند  و چشم  برندارد .

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در سه شنبه نهم اسفند 1384 |
 

گوشی را به دست آقا مهدی می دهم .آقا مهدی درگوشی می گوید :«یعنی چی؟ مگرقرارنبود لودرها به خط بیایند و خاكریز بزنند ؟»

تا به حال آقا مهدی را این قدرعصبا نی ندیده بودم .رگهای گردنش باد كرده بود .باچهره ای ملتهب می گوید :«آتش شدیده یعنی چه؟ این حرفها كدام است ؟ بچه ها دارند زیرآتش مقاومت می كنند .آن وقت تو می گویی لودرچی ها نمی توانند جلو بروند. اصلاً این طور نمی شود. من الان خودم را می رسانم .»

تا آقا مهدی بلند می شود ،من هم بیسیم را برمی دارم و پشت سرش از سنگربیرون می دوم .آقا مهدی موتور تریل راهندل می زند و روشن می كند .بی هیچ حرفی پشتش می نشینم. موتور از جا كنده می شود و پرشتاب در زیر گلوله ها وخمپاره ها حركت می كند .

زمین  زیر پایمان مثل ننو تكان می خورد .توپها و خمپاره ها زوزه كشان می آیند و منفجر می‌‌‌‌شوند و قارچهای آتش به آسمان بلند می شوند .حتماً نبرد سختی درخط مقدم آغاز شده است.اولین بار است كه می بینم دشمن درتاریكی پاتك می كند .نمی دانم حالا بچه ها درجلو درپناه خاكریز نصفه ونیمه چگونه می جنگند ومقاومت می كنند .

درچند چاله انفجار می افتیم و رد  می شویم. با آنكه منورها آسمان شب زده را روشن كرده اند ، اما باز هم در میان آن همه گرد وغبار،دیدمان كم است .چراغ موتور خاموش است. می زنم به شانه آقا مهدی و با صدای بلند طوری كه آقا مهدی بشنود، می گویم :«چرا چراغ موتور را روشن نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كنی ؟»

صدای آقا مهدی را از میان زوزه خمپاره ها می شنوم :«دیده بانهای دشمن برمنطقه دید دارند. نباید ما را ببینند .»

ناگهان درچاله عمیقی می افتیم و هركدام به سویی پرت می شویم .

درد به جانم می افتد. پوست زانو ودستانم گزگز می كند. می دوم به سوی آقا مهدی.چند منور بالای سرمان روشن می شود .آقا مهد ی ازجابلند می شود. خیالم راحت می شود .دوباره سوار موتور می شویم .

به محوطه ای كه لودرها پارك كرده اند می رسیم .رانندگان لودرها درپناه خاكریز نشسته اند .می رویم به طرف «اصلان » كه مسؤول لودرها ست .آقا مهدی می گوید :«مگر نشنیدی چه گفتم ؟ زود باشید... جان بچه ها درخطراست. با ید را ه بیفتیم.»

اصلان می گوید :«اما آقا مهدی... »

-اما ندارد. زود باشید. من ازجلو می روم، شما پشت سرم بیایید .

لودرها پر سر و صدا گرد و خاك می كنند و پشت سرموتور ما گاز می دهند .باردیگر درچاله ای می افتیم و بر زمین  پرت می شویم .اصلان از لود رجلویی پایین می پرد و به سویمان می دود .چند خمپاره دوروبرمان منفجرمی شود .نفسم بند آمد ه است . زانویم به شدت درد می كند ونمی توانم قدم از قدم بردارم . اصلان زیر بغلم را می گیرد .آقا مهدی آرنجش را می مالد و می گوید :«بیل و لودرت را بده پایین، با موتور نمی شود جلو برویم.»

زانویم لق می خورد .لنگ لنگان،به هر زحمتی كه هست می رویم و در بیل لودرمی نشینیم .بیل بالا می رود. لب می گزم و دردم را  بروز نمی دهم.اگرآقا مهدی بفهمد، از همین جا می فرستدم عقب .

لودرراه می افتد .تركشها به بدنه فلزی بیل می خورند و صدا می كنند .آقا مهدی جلو را نگاه می‌كند .و با دست و اشاره، اصلان را كه جلوتر از دیگر لودرها حركت می كند، هدایت می كند .هرچند متر در چاله ای می افتیم و هر دو می خوریم به بدنه فلزی بیل و روی هم می افتیم. درد، طاقتم را بریده است .

یكهو درچاله ای می افتیم ولودر به پهلو خم می شود. بیل پایین می آید .چفیه ام را دور كاسه زانویم كه خونی شده است، می بندم .اصلان می آید نزدیك بیل .آقامهدی می گوید :«چرا حركت نمی كنی؟»

اصلان هر چند  لحظه یك با ر ناخودآگاه  از صدا ی انفجا ر خم  و راست می شود .

-آقا مهدی آتش خیلی شدید شده .آدم نمی تواند رد بشود ؛ چه برسد به لودر.نمی توانیم جلو برویم!

آقا مهدی از بیل پایین می پرد. صدایشان را  می شنوم : «الله بنده سی، آنجا بچه ها زیرآتش دشمن بدون خاكریز و جان پناه دارند می جنگند، آن  وقت شماها می ترسید جلو بروید ؟ پس توكلًتان كجارفته ؟»

-به خدا اگر می توانستیم رد شویم، حرفی نبود .به حضرت عباس رد می شدیم .اما می بینی كه نمیشود .

-این حرفها چیست ؟ خدا حضرت ابراهیم را ازدل آتش نمرود صحیح و سالم درآورد. این آتش كه چیزی نیست .

چند خمپاره درنزدیكی مان منفجرمی شود .آقا مهدی می پرد توبیل. صدای اصلان رامی شنوم :«یا علی ...حركت می كنیم !»

دوباره لودرحركت می كند .گلوله ها وتركشها با صدایی ناهنجار به بدنه وبیل لودرمی خورند. دست آقا مهدی را می كشم ومی گویم :«آقا مهدی، مواظب با شید. آتش زیا د است .»

آقا مهدی حرفی نمی زند. یكبا ره صدای شادمانه اوبلند می شود: «خدارا شكر...رسیدیم !»

آقا مهدی از بیل پایین می پرد. به زحمت بلند می شود .گوشه آسمان در حال روشن شدن است . بچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها با خوشحالی به استقبالمان می آیند .می دانم كه دیدن آقا مهدی را زیر آتش و در خط اول باور نمی كنند .با كمك یكی از بچه ها پایین می آیم .لودرچی با جدیت در طول خط سرگرم خاكریز زدن می شود.لنگ لنگان و بیسیم  به دوش ،همراه آقا مهدی به بچه ها سرمی زنیم .آقا مهدی متوجه لنگیدنم می شود و می گوید:«چه شده ابراهیم... زخمی شدی ؟»

می گویم :«چیزی نیست. زانوم  كمی ضربه خورده .»

آقا مهدی بیسیم را از پشتم برمی دارد و می گوید :«چرا  زودتر نگفتی مؤمن ؟ برو استراحت كن .»

-تو این  وضعیت ؟

-به امید خدا دیگر خطری نیست .موقع برگشتن، صدایت می كنم...برو.

با آنكه دلم نمی آید ازش جداشوم، اما به ناچارمی روم و سنگرخرابه ای پیدا می كنم .یك امدادگرمی بینم. می آید سراغم و زخمم را پانسمان می كند. از شدت خستگی به خواب می روم .

 

با صدای انفجار مهیبی  از خواب می پرم .آسمان  روشن شده است و صدای لودرها لحظه ای قطع نمی شوند. بچه ها روی خاكریز می جنگند  و به سوی دشمن شلیك می كنند .به زحمت بلند می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوم .خاكریز تا چشم كارمی كند، ادامه یافته است .اضطراب می گیردم .چرا ازآقا مهدی غافل مانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام؟ نمی دانم كجاست  و چه می كند .به  زحمت راه می افتم .سراغش  را  از هر كسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرم،  نمی داند. دلشوره ام بیشترمی شود. نكند بلایی سرش آمده است .

یك بسیجی كه در حال پركردن خشابش است می گوید :« آقا مهدی ؟ آنجاست .دارد  خاكریز میزند.

جا خوردم . خاكریز می زند ؟ چشمم به یك لودر می خورد كه منهدم شده و صندلی راننده اش خیس خون است .دلم هرًی می ریزد. از تك تك لودرچی ها سراغ آقا مهدی را می گیرم. یكی از لودرچی ها كه چفیه به سر و صورت بسته است، با دست به  لودرآخری اشاره می كند .افتان وخیزان به لودر میرسم .آقا مهدی ، فرز و چالاك، فرمان می چرخاند، دنده چاق می كند وبیل پر از خاك  را  روی خاكریزمی ریزد .صدایش می كنم. برایم دست تكان می دهد .ناگهان خمپاره ای در نزدیكی لودر می تركد .می خزم روی زمین و تركشها ویز ویز كنان از بالای سرم می گذرند .انگار هزار زنبور به جایی می روند. سر بلند می كنم وآقا مهدی را می بینم كه روی فرمان افتاده است .شوكه می شوم.درد پایم را فراموش می كنم. نعره كشان می دوم به سوی لودر و بالا می روم .

آقا مهدی، خیس خون روی فرمان نفس نفس می زند. می كشمش پایین .چند نفربه سویمان می دوند. ضجًه می زنم :« تو را به خدا، یك كاری بكنید.... آقا مهدی زخمی شده. ..»

آقا مهدی چشم باز می كند وبا صدای خفه می گوید :« چه شده الله بنده سی... چیزی نیست، گریه نكن»

 اصلان جلوتر از دیگران سر می رسد .می زند به سرش .

-یا جدًه سادات …چه شده آقا مهدی ؟

آقا مهدی می خواهد بلند شود ؛ نمی تواند .اصلان چفیه اش را دور بدن آقا مهدی می بندد . چفیه سرخ می شود .آقا مهدی به خاكریز اشاره می كند و با درد می گوید : «برای فتح اینجا خیلی ها شهید شدند. نباید یك وجب از اینجا  دست دشمن بیفتد .خاكریز را تمام كنید .»

یك  تویوتا وانت می آید به زحمت آقا مهدی را سوار می كنیم .بچه ها به سر و صورت می زنند و گریه می كنند. ماشین حركت می كند .

 

نشسته ام كنارآقا مهدی و بغلش كرده ام. دستانم خیس خون است. آقا مهدی، لبخندبی رنگی می زند و می گوید:« دیدی ابراهیم، خدا ما را  هم  از زیرآتش نمرود گذراند .»

می گریم و به جاده چشم می دوزم .

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در سه شنبه نهم اسفند 1384 |
 

رضا روی جدول كنار خیابان نشست و گفت :«من كه ازپا افتادم ….شمارا نمی دانم .»

عبد الله با پرچفیه ، عرق پیشانی را گرفت و گفت :«آی گفتی .»

مجتبی ، بلوز فرمش را تكان داد تا بدن خیس اش كمی هوا بخورد .

خورشید در وسط آسمان انگار آتش می ریخت .بدن هرسه خیس عرق بود. پشت بلوز فرم عبدالًله ورضا، ردً عرق مثل رشته كوهی وارونه نقش بسته بود .مجتبی گفت :« كمی طاقت بیاورید …داریم می رسیم .بعد ازآن خیابان ، به یكی ازمقرهای لشكرمی رسیم .نمازمی خوانیم ،ناهار می خوریم و بر می گردیم پادگان .»

عبد الله به سختی بلند شد و رو به رضا گفت :«پاشو رضا... مغزم جوشید »

رضا با بی حالی دست به سوی مجتبی دراز كرد و با كمك او بلند شد و غرغركنان گفت :«حالانمیشد آقایان با معرفت كمی كمترسفارش خرید می دادند واین قدر ما را  به درد سر نمی‌انداختند .صابون بخر، دفتر  و خودكار و لباس  زیر و…»

مجتبی گفت :«تند  نرو آقا رضا .خب دیگر... بندگان خدا  تقصیر نداشتند .خودت گفتی هركس سفارشی چیزی دارد بگوید نگفتی ؟»

رضا گفت :«كاش كمی بیشترپول برمی داشتیم تا به بی پولی نخوریم .لا اقل همین دور و برچیزی می خوردیم و با ماشین شخصی  برمی گشتیم پادگان .»

عبد الله گفت :«یا قمربنی هاشم... باز فك رضا به كار افتاد .»

مجتبی بی رمق خندید و هر سه، پاكشان به راه افتادند .

*

رضا در زیر سایه درختی روی زمین  ولو شد و گفت :«بفرما  این هم از اینجا .مجتبی تو كه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفتی  اینجا دوست وآشنا داری؛ پس چی شد ؟ شدیم سكه یك پول .»

مجتبی، بسته های خرید را در دست جابه جا كرد و گفت :« دستم را كه بو نكرده  بودم .خب، شنیدی كه. گفتند ناهارشان تمام شده و رفتن ما تو مقر برایشان مسؤولیت دارد .دوست ودشمن یكی شده تا دلت بخواهد، منافق فراوان شده .»

عبد الله ،دست رضا را كشید وبلندش كرد .مجتبی گفت : « كمی جلوتر، یك مقردیگر هست .ان شاءالله فرجی می شود .راه بیفتید .»

بار دیگر هر سه لك و لك كنان راهی شدند .

*

كنار رود  اصلی كه دو طرفش دیوارسختی تا  انتها قد  كشیده بود، اتاقك دژبانی جاخوش كرده بود.یكی از نگهبانان كه لباس پلنگی پوشیده بود و با تكه كارتنی به خود باد  می زد به مجتبی گفت :«كجا اخوی »

مجتبی و رضا و عبد الله ایستادند .عبدالله گفت :« سلام علیكم .ما ازنیروهای گردان حضرت زهرا(س) لشكرهستیم .آمدیم خرید. پولمان تمام شده. گشنه وتشنه مانده ایم معطل .»

نگهبان بیرون آمد .تكه كارتن را روی سر گرفت و گفت :«شرمنده ام اخوی .اینجا دست كمی ازاتیوپی ندارد .بابت ناهار، خیالتان راحت باشد. به خودمان هم نمی رسد !اما برای نمازواستراحت حرفی نیست .

دم دمای غروب یك ماشین به طرف پادگان می رود .با آن می توانید بروید .»

مجتبی گفت :«ما نمازخوانده ایم ؛ فقط ..»

در همین حین ، ماشینی از مقر بیرون آمد .مجتبی و عبد الله كنار رفتند .مهدی نگاهی به آن سه انداخت و گفت :«چی شده »

نگهبان ، ماجرا را گفت : مهدی درماشین را بازكرد وگفت :«اتفاقاً من هم ناهارنخورده ام .بیایید بالا،بلكه جایی پیدا كردیم .»

رضا نیم نگاهی به مجتبی و عبدالله انداخت  وآهسته پرسید : «سوار شویم ؟»

عبد الله به طرف ماشین رفت و سوارشد. مجتبی و رضا هم كنار عبدالله نشستند .

مهدی گفت :«سلام »

آن سه جواب دادند. ماشین به راه افتاد. رضا آهسته زیر گوش مجتبی گفت :«مجتبی ، این با با كیست ؟»

مجتبی شانه بالا انداخت .رضا سؤالش را ازعبدالله پرسید .عبد الله هم شانه بالاانداخت .رضا بیقراری می كرد.كمی می ترسید .ماشین چند خیابان را گذراند و به كوچه ای پیچید وجلوی خانه ای ترمز كرد .مهدی گفت :«اینطور كه بوش می آید جایی  به ما ناهارنمی دهند .همه مهمان من هستید .بیایید تو ..یا الله »

رضا با ترس به عبدا لله و مجتبی نگاه كرد .مجتبی گفت :«بابا  پیاده  شو. مُردم از گرما .»

هرسه پیاده شد ند. مهدی به طرف درخانه رفت .رضا سریع وآهسته گفت :«بچه ها ،بیایید فراركنیم. نكند  این  یارو،  منافق باشد .»

عبدالله گفت :«نه بابا... مگرندیدی از مقر بیرون آمد ؟ تازه، مثل خودمان آذری حرف می زند.»

مجتبی گفت :«چهره اش خیلی آشنا است. نمی دانم كجا دیده امش.»

عبدالله گفت :«آره ... برای من هم آشنا به نظرمی رسد.»

مهدی از خانه بیرون آمد و گفت :«بفرمایید. خوش آمدید .»

هرسه وارد خانه شدند رضا دلش به عبدالله و مجتبی قرص بود كه  از او بزرگتر و قد بلند تر بودند. .مهدی آن سه را به اتاقی راهنمایی كرد .كف اتاق، موكت سبز رنگی پهن بود و دور تا دور اتاق، پتوی دو لا جا گرفته بود .مهدی تعارف كرد وآن سه نشستند .پنكه ای در گوشه اتاق كارمیكرد وهرچند لحظه، پرده آویخته به پنجره بزرگ اتاق را،تكان می داد .مهدی بیرون رفت .مجتبی گفت :«عبدالله ، حالا یادم آمد كجا این بنده خدا را دیده ام .»

رضا با هول  و ولا گفت :«كجا؟»

مهدی ،سفره به دست آمد وآن را پهن كرد .مجتبی نیم خیز شد وگفت :«اخوی، راضی به زحمت نبودیم .»

مهدی گفت :«این حرفها چیست ؛ تعارف نكنید .نان و پنیری هست، باهم می خوریم .»

مهدی بیرون رفت .رضا گفت: «نگفتی كجا دیدی اش »

مجتبی گفت :«پسر ،مگر رو آتش نشسته ای ،این قدر وول می خوری ؟بعداً تعریف می كنم .»

مهدی، بشقابهای غذا را آورد .كنارآن سه نشست و چهار تایی شروع كردند به خوردن.رضا اول با تردید اما بعد با اشتها دست به غذا برد .

بعد ازغذا، مهدی كمی با آن سه گپ زد وبعد گفت :«كمی استراحت كنید، بعد خودم به پادگان میرسانم تان .»

عبد الله گفت :«نه اخوی، راضی به زحمت شما نیستیم .»

مهدی خندید وگفت :«شما چقدر تعارفی هستید ؟!»

مهدی بالش آورد و بیرون رفت .آن سه دراز كشیدند رضا گفت :«خب مجتبی ، حالابگو .»

مجتبی گفت :«عبد الله،یادت هست روزهای اولی كه به پادگان آمدیم ؟»

عبدالله گفت :«همچین می گویی روزهای اول كه انگار چند سالی است درجبهه هستیم ! هنوزسه هفته نشده است .»

-خب، بابا... منظورم همان روزهای اول است .یك روز  صبح  زود  وقتی كنار منبع آب داشتم دست وصورت می شستم، این بنده خدا را دیدم كه سطل آب می برد وتوی دستشوییها می ریخت .بعد محوطه دور آنجا را با جارو تمیز كرد .عبدالله توهم بودی... نه ؟»

-آره... حالا یادم آمد .دو ساعت است فكرمی كنم كجا دیده امش. نگو نیروی خدماتی است !

رضاگفت :«پس چطور خانه و زندگی اش اینجاست ؟»

مجتبی در بین خواب  و بیداری گفت :«نمی دانم .شاید….»

كلمه آخر حرفش كش آمد و خوابش برد. چند لحظه بعد، آن سه به خواب عمیقی فرو رفتند .

*

رضا از خواب  پرید .اول منگ و گیج به اطراف نگاه كرد. نمی دانست در كجا ست . عبدالله و مجتبی در كنارش خواب بودند. همه چیز به یادش آمد .به ساعتش نگاه كرد .رضا رنگ از صورتش پرید .با هول  و ولا عبد الله و مجتبی را تكان داد .

-بچه ها بلندشوید دیرمان شد .مجتبی …عبدالله ….

مجتبی و عبد الله نشستند .عبد الله گفت :«خیلی بد شد. حسابی دیر كردیم .»

در اتاق باز شد و مهدی وارد شد .هر سه بلند شدند مهدی گفت :«همچین خوابیده بودید كه دلم نیامد بیدارتان كنم .»

رضا گفت :«خیلی دیرمان شده . فرمانده ، پوست كله مان را می كند .»

مهدی خندید  و گفت :«نترسید... آبی  به  سر و صورتتان بزنید ، برویم .»

*

ماشین به پادگان رسید .رضا گفت :«خدا به دادمان برسد. حسابی دیركردیم .»

مجتبی به خورشید درحال غروب نگاه كرد و گفت :«خیلی بد شد .»

مهدی گفت :«اگر می خواهید، من بیایم و با  فرمانده تان صحبت كنم .»

عبدالله گفت :«اگر این  كار را بكنید، خیلی خوب می شود .»

نگهبان دم در پادگان با دیدن مهدی سلام كرد و طناب ورودی را برداشت .ماشین داخل پادگان شد مهدی گفت : «گفتید كدام گردان هستید ؟»

-حضرت زهرا (ع) .

ماشین به سوی  یكی ازساختمانها رفت . مجتبی و رضا و عبدالله با اضطراب پیاده شدند .مهدی هم پیاده شد وگفت :«یكی برود فرمانده گردان را صدابزند .»

رضا داخل ساختمان دوید .چند لحظه بعد با فرمانده گردان آمد .فرمانده با دیدن مهدی خندید واو را بغل كرد .رضا باتعجب به عبدالله و مجتبی نگاه كرد. مهدی، فرمانده راكناركشید وكمی با اوصحبت كرد .بعد به سوی آن سه آمد و گفت :«خب، من رفتم .اگرگذرتان به شهرافتاد، بازهم به دیدنم بیایید. خوشحال می شوم. خداحافظ .»

مهدی با آن سه دست داد و رفت .فرمانده گردان به طرفشان آمد و گفت :«بروید به اتاق تان. این دفعه را به خاطرآقا مهدی بخشیدم تان.»

رضا گفت :«آقا مهدی ؟»

فرمانده گردان گفت :«مگراورانمی شناختید ؟ آقا مهدی، فرمانده لشكرماست .»

نفس درسینه رضا حبس شد .به مجتبی وعبدالله نگاه كرد. آن دو هم حال و روز  بهتری نداشتند .

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در سه شنبه نهم اسفند 1384 |
 

مهدی خشاب سلاحش را عوض كرد .نورالله به آرامی سر بلند كرد و از فراز تپه  به رو به رو نگریست .ناگهان صدای چند  شلیك بلند شد و گلوله هایی به تخته سنگی كه مهدی و نورالله پشت آن پناه گرفته بودند. خورد وتكه های سنگ به اطراف پاشید .مهدی ، دست نورالله را كشید .نورالله بر زمین غلتید. قطره های خون از پیشانی اش جوشان بود .

-چی شد نورالله ؟

نورالله، دست به پیشانی گرفت و گفت :«چیزی نیست .فكرمی كنم تكه ای سنگ به پیشانی ام خورده»

مهدی ،پایین پیراهنش را كند و پیشانی نورالله  را بست. صدای احمد از بالا بلند شد .

-دارند فرارمی كنند، آقا مهدی !

مهدی سریع بلند شد .رگباری به سوی افراد ضد انقلاب شلیك كرد وفریا د كشید :«نگذارید فراركنند. بزنیدشان. »

با ردیگر شلیك گلوله ها ، كوهستان را پركرد مهدی و نورالله گربه وار به پایین سرازیرشدند .پشت سرشان، احمد و هاشم می آمدند .

صبح زود  بود كه به مهدی خبر رسید .تعدادی از نیروهای ضد انقلاب به یكی از روستاهای اطراف ارومیه آمده اند. مهدی  نیروهایش  را آماده  كرده  و سوار بر جیپ به سوی روستا  رفته بودند ؛ اما زمانی به روستا رسیدند كه ضد انقلاب گریخته بود . چند  زن بر گرد سه نعش شیون می كردند و به صورت چنگ می زدند .آن  سه، از بسیجیان  روستا بودند كه مسؤولیت حفاظت از روستا را داشتند .

در كنار جاده نیمه تمامی كه به سوی روستا می آمد، پنج نفر از بچه های جهاد سازندگی اعدام شده بودند.

مهدی فرصت را  از دست نداد  و به همراه نیروهایش به تعقیب اشرار رفتند . ساعتی بعد، در نزدیكی رود خانه ای به آنها رسیدند  و نبردی سخت آغازشد .

مهدی دریافت كه اشرار می خواهند از رودخانه كف آلود و پرخروش بگذرند. رو به هاشم كه راكت انداز بر دوش داشت ، فریاد زد :« هاشم ،بزن »

هاشم  كه نفس نفس می زد، چند  نفس عمیقی كشید . لرزشی دستان خسته اش را گرفت وآرپی جی  را  رو به آنها نشانه گرفت .

-یا مهدی …

موشك با  ردی سفید به سوی اشرار  به پرواز درآمد و لحظه ای بعد در نزدیكی آنها منفجرشد و باران سنگ و ماسه را برسرآنها باراند .

چند نفر بر زمین غلتیدند .مهدی پا تند كرد . یكی از اشرار كه مجروح شده بود برگشت اما گلوله های مهدی سینه اش را دراند و او به پشت در رودخانه پرت شد .دو نفردیگر به آب زدند و همراه جریان شدید آب رفتند .نیروهای مهدی  به سویشان شلیك كردند؛ اما آنها دیگر از تیرس گذشته  بودند .مهدی به جنازه ها رسید .سه نفر بودند ؛ خونین و بیجان .صدای آذرخش دركوهستان پیچید .مهدی به آسمان نگاه كرد . باران آغاز شد . رودخانه پر صدا و خروشان در زیر بارش قطرات باران قوت گرفت .

مهدی با دل نگرانی گفت :«رودخانه خیلی پر زور شده .»

 

آن شب تا صبح با ران با رید .مهدی، سلام نماز را داد ؛ اما باران هنوزقطع نشده بود .قطرات باران به شیشه پنجره می خورد وصدا می كرد .مهدی روبه همسرش كه پشت سرش نشسته بود و ذكر می گفت كرد  و گفت :«قبول باشد . من  امروز  زودتر  به شهرداری می روم .»

همسرش،  چادر سپید نمازش  را برداشت و گفت :«تو خسته ای آقا مهدی.یك كم استراحت كن .»

مهدی بلند شد .لباس عوض كرد و گفت :«استراحت بماند  برای بعد. سرم خیلی شلوغ است .»

سماورجوشید …. لااقل  یك تكه نان بخور، بعد  برو.

مهدی لبخندی زد و نشست .

 

باران تازه قطع شده بود .مهدی از پنجره اتاقش به خیابان نگاه می كرد .جویها  لبریزشده  وآب در خیابان و كوچه های مجاور سرازیر شده بود .مهدی پشت میز نشست .پرونده ای را که مطالعه میكرد، بست. در اتاق به صدا درآمد و نورالله  وارد اتاق شد .هول كرده بود. مهدی بلند شد و گفت :«چه شده  نور الله »

نورالله پیشانی اش را پانسمان كرده بود . با  هول  و ولا گفت :«سیل آمده آقامهدی …سیل .»

مهدی  سریع  گوشی  تلفن  را  برداشت .

چند دقیقه بعد ، گروهای امداد  به سرپرستی مهدی به سوی محله مستضعف نشینی كه گرفتار سیل شده بودند، راهی شدند .

تمامی محله را آب پوشانده بود .حجم آب لحظه به لحظه بیشتر می شد .مردم، هراسان وبا شتاب به كمك مردمی كه خانه و زندگی شان اسیرآب شده بود ،می آمدند .آب در بیشتر نقاط تا كمر مردم بالا آمده بود .سقف چند خانه هوارشده وتیركهای چوبی بیرون زده بود .گل ولای و فشارشدید آب ،گروهای امدادی را  اذیت می كرد .

مهدی ، پر جنب و جوش به این سو وآن سومی رفت و به امدادگرها دستور می داد .چند رشته طناب از این طرف  تا آن طرف خیابان كشیده شد . مهدی و چند نفردیگر، طناب را گرفتند ودرحالی كه فشارآب می خواست آنها را  ببرد، به سوی دیگر خیابان رفتند . چند  زن و كودك روی بامی رفته بودند و هوار می كشیدند .نیروهای امدادی با سعی و تلاش و تقلا به كمك سیل زدگان كه وسیله ناچیز خانه شان را زیر گل و لای بیرون می كشیدند شتافتند.

مهدی به خانه ای رسید كه پیر زنی درحیاطش فریا د می كشید .مهدی در را هل داد .آب تا بالای زانوانش رسیده بود . پیرزن به سر وصورت می زد . مهدی گفت :«چه شده مادر ؟ كسی زیرآوارمانده ؟»

پیر زن كه انگار جانی تازه گرفته بود با گریه و زاری گفت :«قربانت بروم پسرم ..خانه و زندگی ام زیرآب مانده ... كمكم كن.»

چند  نفر به كمك مهدی آمدند .آنها وسایل خانه را با زحمت بیرون می كشیدند و روی بام  وگوشه حیاط می گذاشتند .پیرزن گفت :«جهیزیه دخترم تو زیر زمین مانده. با بدبختی جمع كردمش .»

مهدی  رو به احمد و هاشم كه به كمك آمده بودند ،گفت :« یا الله ،جلوی درخانه سد درست كنید ..زود باشید .»

احمد وهاشم سدی ازخاك جلوی درخانه درست كردند .راه آب بسته شد. مهدی به كوچه دوید .وانت آتش نشانی را پیدا كرد  و به  طرف خانه پیرزن آورد .

چند لحظه بعد ،شیلنگ پمپ در زیر زمین فرو رفت وآب مكیده شد .پمپ كارمی كرد وآب زیر زمین لحظه به لحظه كم می شد . مهدی غرق  گل و لای بود . پیر زن گفت :«خیر ببینی پسرم یكی مثل تو كمكم می كند ..آن وقت شهردار ذلیل شده از صبح تا حالا پیدایش نیست .مگردستم بهش نرسد.. .»

مهدی، فرش خیس وسنگین شده را با زحمت به حیاط آورد .

-اگر دستم به شهردار برسد، حقش را كف دستش می گذارم …

چند ساعت بعد، جلوی سیل گرفته شد. مهدی، پمپ را خاموش كرد. پیرزن هنوز دعایش می كرد .

گروه های امدادی، پتو وپوشاك و غذا بین سیل زده ها تقسیم می كرد ند .مهدی رو به  پیرزن گفت:

«خب مادرجان، با من امری ندارید ؟»

پیرزن گریه گریه دست به آسمان بلند كرد و گفت :«پسرم ، ان شاء الله خیر ازجوانی ات ببینی .برو پسرم ، دست علی به همراهت .خدا از تو راضی باشد .خدا بگویم این شهردار را چه كند .كاش یك جو ازغیرت و مردانگی تو را داشت ؟»

مهدی از خانه بیرون رفت .پیرزن همچنان او را دعا وشهردار را نفرین می كرد !

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در سه شنبه نهم اسفند 1384 |
 

رگه ای  طلایی در مشرق در حال جان گرفتن بود . هوا هنوز خنكای شب را داشت . دسته ای پرنده پر سر و صدا در سفید  و روشنی صبح در دل آسمان قیقاج می رفتند .

از روی  بشكه های قیر، بخار بلند می شد .انگار آتش زیربشكه ها را می لیسید .بوی قیر،لطافت  وخنكای هوا را می گرفت .اسماعیل، روبه كارگرهای شهرداری كرد و گفت :«زود باشید. آفتاب درآمد. هوا گرم بشود، نمی شود  كار كرد .»

یكی از كارگرها كه مردی جا افتاده و كمی چاق بود، گفت :«ان شاء الله  امروز این خیابان را هم تمام می كنیم .»

اسماعیل، كفش هایش را كند و دمپایی  پلا ستیكی به پا كرد و گفت :«اگر همه مثل تو كار كنند ،بله.»

جوانی كه خمیازه كشان دكمه های بلوزش را می بست، چند مشت محكم به سینه زد و گفت :«منظورت به ماست؟»

-تو چرا به خودت می گیری، اصغرخان ؟ زود با ش، آفتاب درآمد .

مهدی با  قدمهای بلند به آنها رسید .نگاهی  به آنها  انداخت  و بعد  رو به  یكی از كارگرها گفت :«آقا اسماعیل كجاست ؟»

اسماعیل جلورفت  و گفت :«اسماعیل منم .»

مهدی، برگه تا شده ای از جیب درآورد  و به اسماعیل داد .

-سلام … من برای كار آمده ام !

اصغر،غلتك را هل داد و گفت :«کار قحط بود ،آمدی شهرداری...بااین حقوق بخورونمیرش»

اسماعیل به اصغر تشر زد.

-سرت به کار خودت باشد.

بعدروبه مهدی کردوگفت:«ببین جوان، كارآسفالت كاری سخت است .گرما دارد ،كوفتگی عضلات  و سوختگی دارد. تو مثل اینكه تا حالا كارهای سخت نكرده ای .فردا نیایی بگویی : آی كمرم درد گرفت ، زانوم گزگز می كند و گرما زده  شده ام ها …»

مهدی لبخندی زد و گفت :«نه …مطمئن  باشید شكایت  نمی كنم  .»

-دمپایی تو وانت است .پات كن ، بیا  اینجا .

-چشم .

مهدی لباس عوض كرد.  دمپایی پا كرد و سر كارش  رفت .

 

آفتاب از افق جدا شده  بود .كارگران شهرداری مشغول كار بودند .مهدی ، شنهای مخصوص را با فرغون بر كف خیابان پهن می كرد .مرد جا افتاده  كه آقا مراد صدایش می كردند، روی شنها قیرمی ریخت و بعد پیرمردی دیگر، غلتك را روی آنها می گرداند .

بوی قیر، همه جا را گرفته بود . مهدی حواسش بود كه اصغر و دو نفر دیگر، از اول كار با بهانه و روشهای مختلف از زیر كار شانه خالی می كنند و طفره می روند .مهدی به طرف نیسان رفت .اصغربه بهانه آب خوردن نشسته بود  و آب را مزمزه می كرد .مهدی لبخند زنان گفت :«اخوی، شما چقدر آب می خورید و استراحت می كنید ؟»

سپس به آقا مراد و پیرمرد اشاره كرد و گفت :«این بنده خدا ها خسته شدند ،از بس جور شما را كشیدند .»

اصغر ترش كرد .تندی پا شد و با صدای بلند گفت :« نفهمیدم … اصلا به تو چه مربوط است  ؟  تو چكاره ای كه به من امر و نهی می كنی ؟»

بعد رو به جوانی دیگر گفت :« تو را به خدا، رو را نگاه  كن... هنوز نیامده، می خواهد رئیس بازی در بیاورد !» 

مهدی گفت :« مگرمن حرف بدی زدم ؟»

اصغر گفت :«من خوشم نمی آید كسی تو كارهام فضولی كند . مگر چقدر حقوق  می گیرم كه واسش جان بكنم ؟»

اسماعیل به طرفشان آمد و گفت :« اینجا چه خبراست ؟ اصغر، باز چه بساطی به پا كرده ای؟»

اصغر با غیظ به مهدی نیم نگاهی انداخت و به سركارش رفت .مهدی، فرغون شنها را برد .آقا مراد، عرق صورت وپیشانی اش را با دستمال چهار خانه اش گرفت و گفت :« سر به سرشان نگذارجوان .اصغرآدم تنبلی است. كار امروزش نیست. همیشه همین طور است .»

مهدی پرسید :«شما چقدر حقوق می گیرید ؟»

-روزی پنجاه تومان !

مهدی سرخ شد. لبش را  گزید. آقا مراد  گفت :«چرا ناراحت شدی ؟»

-هیچی …چیزی نیست .

*

آفتاب به وسط آسمان نزدیك می شد .اسماعیل به طرف مهدی كه غلتك هل می داد، آمد و گفت :

«بارك الله جوان، ازت خوشم آمد .پولی كه می گیری، حلالت باشد .ازصبح حواسم بهت هست .تو كارگرخوبی هستی .»

مهدی لبخندی زد . صدای اصغر بلند  شد .

بازرس آمد !

مهدی، رد  نگاه اسماعیل را  گرفت .ماشین از دور به سویشان می آمد .اصغر و دوستانش به سرعت مشغول كار شدند .پیر مرد كه از  زور كار به نفس نفس افتاده بود، گفت :«ببین چطوری به كار افتادند ؟ همیشه با ید زور بالای سرشان باشد .»

مهدی گفت :«شاید زیاد  هم  مقصرنباشند. حقوق شما ها كم است .»

پیرمرد با تعجب به مهدی نگاه كرد .

ماشین به آنها  رسید و ترمز كرد .دو نفر ازماشین پیاده شدند .اسماعیل به طرفشان رفت  و رو به یكی ازآن دو كه لباس مرتبی پوشیده بود و عینكی دودی به چشم داشت،^ سلام كرد .مرد عینكی درحالی كه آهسته روی آسفالت نرم و داغ قدم برمی د اشت ،از روند  كار پرسید و اسماعیل جواب داد .

با زرس ایستاد .تكه ای چوب از زمین برداشت وكف كفشهایش را پاك كرد .سر كه بلند كرد، نگاهش به مهدی افتاد كه بی توجه به آنها  عرق ریزان درحال كار بود .بازرس مثل برق گرفته ها خشكید .مرد  همراهش پرسید :«چی شده، آقای نوری ؟»

نوری، عینكش را برداشت ، آب دهان قورت داد و گفت :«من درست می بینم، حیدری ؟»

حیدری با تعجب گفت :«منظورتان را نمی فهمم !»

نوری ،مهدی رانشان داد وگفت : «مهندس با كری …»

حیدری دقیق شد :

یعنی چه ؟ بله … خودش است ..مهندس باكری .رو دست خوردیم قربان .

نوری و حیدری به سرعت به طرف مهدی رفتند و با ترس و احترام سلام كردند. اسماعیل ودیگران با تعجب نگاهشان كردند. سپس آهسته به طرف آنها رفتند .نوری چاپلو سانه گفت :«جناب شهردار،دست مریزاد !شما چرا زحمت می كشید ؟»

اسماعیل جلو رفت و گفت :«جناب شهردار، من شرمنده ام. تو را به خدا،  ما را ببخشید .»

اصغر كه حسابی جا خورده بود،  گفت :«شرمنده ام آقای شهردار…حلالم كن ….»

مهدی ، غلتك را گوشه ای گذاشت و روبه اسماعیل و كارگرها گفت :«مگرشما چه كرده اید كه ببخشم یا حلال كنم ؟»

آنگاه رو به نوری كرد .برق غضبِ چشمانش ، دل نوری و حیدری را خالی كرد.

-مگر شما  مسؤول رسیدگی به اینجا نیستید ؟ مگر من شما را مأمور نكرده ام به كارگر هاسر بزنید وكم  و كسری شان را گزارش دهید ؟

نوری با ترس و لرز گفت :«چه قصوری از بنده سر زده ؟»

رنگ از صورت نوری  پرید .مهدی با صدای بلند گفت :«توچطور دلت می آید از حقوق این بنده خدا بدزدی ؟ خودت كم حقوق می گیری ؟»

نوری سرش را پایین انداخت .

مهدی لباسش را عوض كرد.روبه نوری وحیدری گفت :«شما اخراجید .فردا برای تسویه حساب به شهرداری بیایید .»

بعد  رو به اسماعیل  و كارگرها كرد  و گفت :« حلالم كنید . قصدم فضولی تو كارتان نبود.می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواستم از نزدیك درسختی كارتان شریك با شم .از حالا هر مشكل و مسأله ای داشتید ،مستقیماً مرا در جریان بگذارید .خداحافظ.»

مهدی ،دست آنها را فشرد .شانه اصغر را هم كه با شرمساری اشك می ریخت نوازش كرد و به سوی شهرداری رفت .

اسماعیل، نگاهی به نوری و حیدری انداخت و با صدای بلند  رو به كارگرها گفت :«برگردید سركاتان، اما  اول یك صلوات برای سلامتی شهردارآقایمان بفرستید.»

كارگرها صلوات فرستادند و مشغول كارشدند .

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در سه شنبه نهم اسفند 1384 |
 

ساواكی

مهدی به ساعتش نگاه كرد .سه ساعت از قرارش با حمید می گذشت ؛ اما هنوز او نیامده بود .دلش شور می زد ،دوباره دستش را سایبان چشم كرد و به دور دستها، به سوی مرز تركیه خیره ماند .خدا خدا می كرد كه حمید گیر ماُمورین مرزی نیفتاده باشد .

دستش خسته شد .برگشت و به پایین تپه و پشت سر نگاه كرد .قاطر كرایه ای، آرام و كیفور میچرید. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حشرات مزاحم را با دمش دك می كرد .مهدی به خط الرأس تپه رفت و روی تخته سنگی نشست ؛ رو به مرز . دست به جیب برد وآخرین نامه ای  را كه حمید، از طریق یكی ازدوستانش فرستاده بود ،درآورد و باز خواند :

«مهدی جان ، سلام. حالت چطوراست ؟ از آخرین دیدارمان یك ماه می گذرد. حال من خوب است و شرمنده تو می باشم .تو با آنكه خدمت نظام وظیفه ات را انجام می دهی، اما خرج تحصیل مرا میدهی. به خدا من از این بابت خیلی مدیون تو هستم وخجلم .من درشهرآخن تحصیل میكنم. صبحها درس می خوانم  و برای نماز به مسجدی كه آقای خاتمی پیشنماز آنجاست، می روم .مهدی جان، حالا  كه شعله های انقلاب، آتش به خرمن رژیم پوك شاهنشاهی زده، دیگر طاقت ماندن در اینجا را ندارم .اگر اجازه بدهی ،این  بار به سوریه می روم و باتوشه ای مهم به ایران باز میگردم .موعد  دیدار ما، صبح روز هیجدهم آذر ماه،  همان جایی  كه می دانی. قربانت حمید .»

 

مهدی ، سیاهی كسی را دید  كه ازدور می آمد .دل  به راه زد و از تپه سرازیر