تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری
 

خاطره ایی ناگفته از علی صادقی یه بسیجی گمنام

درمهرماه سال ۶۳ بهمراه جمعی از دوستان مدرسه راهنمایی طالقانی به جبهه های جنوب اعزام شدیم آن موقع مقر لشگر عاشورا در اهواز بود همراهان اعزامی عبارت بودند از -اروجعلی مولوی - موسی عباسی -حسن صفرنژاد- شهید حافظ کریمی - جعفرنژاد-احمد قائمی - به دلیل کوچک بودن سنمان ازپرسنلی لشگر اعلام شد که آقا مهدی مارا در مقر لشگر دیده وبه مسئولین دستور داده به پشت جبهه برگردانند دو سه روزی در مقر لشگر اصرار برماندن داشتیم ومسئولین نمی پذیرفتندناگزیر جهت برگشت به شهرمان به مدرسه شهید براتی اهواز(مدرسه درآنموقع ایستگاه صلواتی بود) مراجعه کردیم یکی از همشهریهای مابه نام سلمان امیری درآنجا خدمت میکرد شب جمعه بود ومابعد از برگزاری دعای کمیل که کلی گریه وزاری کردیم که اسباب ماندن مارا فراهم کند سر سفره شام نشستیم به هنگام صرف شام من هرچی فحش وبد وبیرابود نثار مهدی باکری کردم هنگام فحش دادن من حاج سلمان ودوستانش میخندیدند .شب را صبح کردیم موقع صرف صبحانه از حاج سلمان امیری گلایه کردم وگفتم برادر سلمان انتظار نداشتم مرا مسخره کنیدوبخندید ایشان اظهار داشتند آخه کسی که روبروی شما نشسته بود وشما بهش فحش میدادی خود آقامهدی باکری فرمانده لشگر بود.

 

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در جمعه چهاردهم بهمن 1384 |
 

این متن آخرین صحبت آقا مهدی باکری با حاج احمد کاظمی طی عملیات بدر ، از طریق بی سیم است :

روز آخر بدر بود .

در حریبه به محاصره افتاده بود .

 کمی مانده به جاده بصره - العماره .

بی سیم فس فس کرد.

" بر گرد مهدی ، وضع خیلی بد است . "

" اگر بدانی دارم چه چیزها می بینم، یک آن نمی ماندی آنجا . احمد تو هم بیا. خودت را برسان اینجا تا همیشه باهم باشیم. بیا احمد ، بیا "

فس فسسسس. بی سیم خاموش شد .

مهدی رفت ...

۲۱ سال از آن روز گذشت

احمد هم رفت

رفت تا ببیند آنچه را که مهدی می دید

رفت تا همیشه با هم باشند

رفت تا ....

 

* از کتاب " داستان یک مرد "

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در یکشنبه نهم بهمن 1384 |
 

 

مهدي از سبزي خيلي خوشش مي امد ، هر روزي كه از دزفول بر مي گشت از زمينهاي كنار جاده كه زير كشت سبزي ، كاهو ، خيار و ....بود صحبت مي كرد . يك روز كه تازه از راه رسيده بود دوباره شروع كرد كه : « نمي دانم چه سبزيهاي خوبي گذاشته بودند كنار جاده ...»

حرفش را قطع كردم و گفتم « خب ...خب يعني چه هر روز مي آيي و تعريف مي كني ...لا اقل بخر تا قورمه سبزي درست كنم !

_آخه من نمي دانم چه بايد بخرم . شما هر چه مي خواهيد بنويسيد تا دفعه بعد كه مي آيم بخرم و بياورم .

 

صبح كه مي خواست برود كاغذي را برداشتم . خودكار مهدي روي زمين بود خودكار را برداشتم و شروع كردم اسامي سبزيها را بنويسم . مهدي لباسهايش را مرتب مي كرد متوجه من شد كه ناگهان با صداي بلند گفت :« با آن خودكار ننويس !»

_چرا؟

_ خودكاري كه داري با آن مي نويسي ، مال بيت المال است و شما حق استفاده از آن را نداريد .

يكه خوردم . يعني چه ؟! اسم چند تره را نوشتن كه اهميتي ندارد .«مگر من مي خواهم كتاب بنويسم ، اسم چند تره را مي نويسم كه برگشتن برايمان بخري .»

به آرامي گفت :« در روز قيامت اين حرفها را به پشيزي نمي خرند .....چهار كلمه هم چهار كلمه است والسلام .»

 

(همسر شهيد مهدي باكري _ خداحافظ سردار )

 

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در پنجشنبه ششم بهمن 1384 |

 

منطقه پنجوين ، شب عمليات والفجر 4 ، توي اطلاعات عمليات لشكر بودم . همان موقع خبر آوردند حميد _برادر آقا مهدي _ مجروح شده ، دارند مي برندش عقب . به آقا مهدي كه گفتم ، سريع از پشت بي سيم گفت « حميد رو برگردونيد عقب »

خيلي نگذشته بود كه آمبولانس آمد و حميد را ازش بيرون آوردند . آقا مهدي به ش گفت « اگه قراره بميري ، همين جا پشت خاكريز بمير ، مثل بقيه بسيجي ها .»

( يادگاران )

 

از توي ماشين داشت اسلحه خالي مي كرد ؛ با دو _ سه تا بسيجي ديگر . از عرق روي لباسش مي شد فهميد چقدر كار كرده . كارش كه تموم شد هم اين كه از كنارمان داشت مي رفت ، به رفيقم گفت « چطوري مشد علي ؟»

به علي گفتم « كي بود اين ؟»

گفت « مهدي باكري ؛ جانشين فرمانده تيپ »

گفتم « پس چرا داره بار ماشين رو خالي مي كنه ؟ »

گفت « يواش يواش اخلاقش مي ياد دستت . »

( يادگاران )

 

داخل چادر نشسته بودند و تا چشمشان به من افتاد به استقبال آمدند و چون داخل چادر شلوغ بود بعد از سلام و احوالپرسي ، پوتينهاي خود را پوشيدند و با هم از چادر درامديم.

آقا مهدي با ديگران خيلي متفاوت بود . جامعيتي داشت كه نمي شد آن را در همه يافت ، همانطور كه به سازماندهي ، آموزش نظامي ، مانور و ..اهميت مي داد ، به همان اندازه بلكه بيشتر به برنامه هاي عقيدتي ، تبليغي نظارت و توجه  داشت . هر وقت ما را مي ديد حرف تازه اي برايمان داشت . نقطه نظرات خود را مي نوشت و در فرصتهاي مناسب مطرح مي كرد . لحظاتي قبل مرا خواسته بود و مي دانستم حتما كار مهمي پيش آمده است . روي سنگس نشست و مرا هم دعوت به نشستن كرد .

_ مومن ! مي داني نتيجه يك عمليات در يكي دو ساعت آخر ان معلوم مي شود ؟

فقط به چشمهايش نگاه مي كردم . مي خواستم پاسخ را از زبان خودش بشنوم ، صحبت كه مي كرد حرفهايش آرام و صاف ، مانند آبي زلال جاري مي شد .

-....و مي داني كه در ان يكي دو ساعت چه چيزي كار ساز است ؟ آموزش ، توان جسمي ، اسلحه و تجهيزات ،همه ، كارايي خود را از دست مي دهند . در آن چند ساعت ، حرف آخر را ايمان مي زند و كار را پيش مي برد .... برويد برنامه ريزي كنيد و بچه ها را به ايمان مجهز كنيد !

مي دانستم كه اين بار هم مثل گذشته چهار چوب و شيراز ه كار ار در ذهن خود آماده كرده اند ، پرسيدم: آقا مهدي ! شما براي آموزش معنوي رزمندگان روش خاصي را مد نظر داريد ؟ ....اگر بفرمائيد ما از انها استفاده مي كنيم .

تاملي كرد و گفت : فردا در اهواز هستم....شب فكر مي كنم و هر چه به نظرم رسيد ، برايتان مكتوب مي كنم ، شما خودتان هم فكر كنيد تا فردا با هم صحبت كنيم .

پيش از آنكه از آقا مهدي خداحافظي كنم رو به من كرد و گفت : برادر فرهنگ ! .....ما مديون شهدا هستيم ، اگر كوچكترين كوتاهي و قصوري بكنيم ، بخدا ! فردا جوابي نخواهيم داشت ....الان « حميد » و ديگر بچه ها از ما انتظار دارند ...

چشمانش  لبريز از اشك شد و قطره هاي اشك را سريع با دست پاك كرد ...

 روز بعد در اهواز به فرماندهي رفتم تا مرا ديد بلند شد و از كشوي فايل گوشه اتاق ورقه اي را بيرون آورد . تمامي پيشنهادهاي خود را به صورت منظم و مدون نوشته بود و از آن روز برنامه هاي عقيدتي ، تبليغي لشكر بر اساس پيشنهادهاي آقا مهدي نظم و ترتيب يافت .

( محمد حسين فرهنگي _ خداحافظ سردار)

نوشته شده توسط گردان وبلاگی كميل در پنجشنبه ششم بهمن 1384 |